#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_140


درِ اتاقش چارطاق باز بود و پشت میز ، با عینک خوشگلش چیزی می‌خوند. بدون سلام و علیکی گفت:

ـ منم امیدوارم از سفرتون نهایت لذت رو ببرید و خب..بالاخره اونجا دوستان جدیدی هم پیدا کردید و حتما منتظرتون هستند که براتون خوکی ..چیزی قربونی کنند.

سرش رو بالا اورد و با یه لبخند نمکینی گفت :

- درست میگم ؟!

امان از این زنان خوش قلب و فرهیخته ی ما که ساتور رو غلاف می‌کنند و با پنبه سراغ سرو دل ما میاند.

خنده ی مردونه ای زدم و به سمت مبل ها رفتم و اینبار روی دو نفره اش نشستم تا ببینم از چیش اینقدر خوشش میاد که همیشه قرقش می‌کنه.

در همون حال گفتم :

ـ چون گوش ایستادن از جمله کارهای مورد علاقه ی خودم هست به شما ایرادی نمی‌گیرم!

ـ در اتاق باز بود و ارتعاشات صداتونم کافی؛ گرچه سابقه ی خودم توی گوش ایستادن ، به خصوص گپ های خونوادگی زبون زد همه ست !

خنده ام پررنگ‌تر شد و از راستگوییش خوشم اومد. به کاور چرمی شیکی که روی میزش بود اشاره کرد و کمی هم به سمتم هلش داد.

نگاهم بهش کشیده شد و سوالم رو «که این چیه؟» رو خوند:

ـ پازوکی ! اینا کل مدارکیه که یقینا اونجا لازمت می‌شه.می‌دونم یه رونوشت ازشون داری؛ ولی صلاح دیدم که اصلشونم همراهت باشه.ممکنه باز دبه کنند و شما بخواید وارد مباحث قانونی بشید. با ملایری صحبت کردم و قانع شد که حتی اصل قرارداد رو هم بهت بدم. چون به هرحال اگه با بار چای هم برنگردی، این قرارداد دیگه ارزشی نداره و چک توئه که به جیب آقایون ریخته می‌شه.

بلند شدم و مقابل میزش ایستادم و کاور چرمی رو برداشتم و نگاهی انداختم. باید ازش تشکر می‌کردم، درسته که دست خالی برگشتن من مساوی از دست دادن چک ام بود؛ ولی برای من اثبات قطعی قرارداد و تحویل بار مذکور، یه جور هویت و نگهداشتن ارزش شغلی امه که فراست با این کارش یه جور حمایتش رو نشون می‌داد.

romangram.com | @romangram_com