#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_139
ـ امیدوارم برای تو هم کارها خوب پیش بره.حواسم بود که به سالاری شک کردید و البته باید بگم که من و فراست هم مدتیه که به ریز اشتباهاتِ حساب و کتابهاش پی برده بودیم. احتمالا وضعیت تو که روشن بشه ، ملایری هم یه برنامه ای واسه ی سالاری میریزه.
تو فکر بودم که صدای « فعلا »اش رو شنیدم و بعد از اتاق بیرون رفت.
سپردن کارها به عابد، جیگر شیر میخواست که عجالتا باید یه مدتی میرفتم تو نقش آقا شیره و تن به این امر جیگر خراش میدادم.
با بقیه هم یه خداحافظی کردم و به سمت سالن مدیریت رفتم.
کنار میز احمدی که رسیدم متوجه شدم که با سرعت داره با یه دستمال کاغذی ، پای چشماش رو پاک میکنه.خنده ام گرفت! یعنی واقعا داشت
واسه ی رفتن من گریه میکرد؟
ـ خانوم احمدی؟!
سریع سرش رو بالا گرفت.لبخند گریه آوری به صورتش بود که آدم حس رفتن به سفر مرگ بهش دست میداد.
ـ خانوم شگون نداره.من که سفر آخرت نمیر..
مثل قرقی تو حرفم پرید و گفت :
-خدا نکنه ؛ نه به خدا..دلم گرفته! آخه یه آدم خوب مثل شما باید به خاطر نادونی بقیه به سختی بیفته و بعد امثال این سالاری، راست بره و بیاد و به هممون بخنده!
ـ من که اصلا ناراحت نیستم و بهتون قول میدم که از سفرم نهایت لذت رو ببرم و با بقیه ی بار چای مونم ، راهی وطن بشم.
لبخند این بارش ، شادی آور بود و منم خوشحال از اینکه آه و اشکش پشت سرم راه نمیوفته، به سمت اتاق گلاب خانوم پا تند کردم.
romangram.com | @romangram_com