#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_138


صاف ایستادم و با تحکم گفتم :

ـ هر کاری !

«البته لاف زدم ها! چون بسته رو دیده بودم، خاطرم جمع بود که برای چانگه، پس کارِ خارج از عرفی نبود!»

بسته رو کشید و از جیبش بیرون اورد و به سمتم گرفت .

ـ لطفا اینو به مری بده و سلام من رو خیلی برسون.

دلم سوخت.رضا بچه ی خوبیه و ظاهرا پیداست که خاطر یی شین جان رو خیلی می‌خواد.

ـ رضا جان، تو هم مثل رفیقام برام باارزشی.دلم می‌خواد به خواسته ی دلت برسی، این رو مثل یه برادر بهت می‌گم که اگه تا یه جایی پیش رفتی و اون طرف، باهات همپا نشد،خودت رو کنار بکش.شاید همپات کس دیگه است و پای دیگه.

ـ چی کار کنم خشایار؟دوستش دارم!

شوکه شدم! خدایا! واقعا دوستش داشت، اینقدر زود؟ در عرض دو هفته ؟!

ـ جدی می‌گی؟ شما همش دو هفته بود که همدیگه رو دیده بودید!

ـ خشایار؟! حتما واست پیش نیومده؛ ولی من از همون دفعه ی اول که دیدمش، دلم بهش گره خورد.انگار همونی بود که همیشه می‌خواستم!

ـ بسته ات رو حتما به دستش می‌رسونم و امیدوارم اونقدر موثر باشه که بخواد جدی‌تر بهت فکر کنه.

تشکر کرد و دستم رو فشرد:

romangram.com | @romangram_com