#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_137


خشایارتون؟! مگه زیرتلویزیونی خونه اشونم؟ لابد ساعت نه که بشه می‌ذارند سر کوچه تا این رنگینک خانوم برش داره!

بیشتر از این جایز نبود که بشینم و مزخرفات اینا رو گوش بدم. لباس‌های ورزشیم، مشکی بود و الان با شب مخلوط و یکی شده بودیم!

بی سر و صدا بلند شدم و به سمت خونه قدم تند کردم. از دور دیدم که امیرعلی از ورودی پارک رد شد و چشم می‌چرخوند تا احتمالا خواهرش رو پیدا کنه. شانس اوردم من رو ندید وگرنه یه ایست بازپرسی در انتظارم بود.

خونه که رسیدم مطمئن بودم که هیچ چربی اضافی در بدن و عروقم یافت نخواهد شد . برای همین شیرکاکائوی داغ، با یه برش کیک ساده ی وانیلی رو به صرف شام بالا فرستادم و روی راحتی سه نفره ی کنار پنجره و درست زیر پرده ی دست دوخت زهرا، دراز کشیدم و به چین هاش خیره شدم. با خودم فکر می‌کردم که یعنی ممکنه آدم‌ها برای رسیدن به خواسته هاشون ، برای بقیه نقشه بکشند و بخواند از اونا استفاده ی ابزاری کنند و وقتی تاریخ مصرفشون تموم شد خیلی راحت کنارشون بذارند و راهشون رو بکشند و برند و دقیقه ای هم به مخیله اشون نرسه که چه روانی رو به میرا کشوندند و چه لحظاتی از زندگی طرف رو نابود کردند و چه خرابه ای رو پشت سرشون باقی گذاشتند؟ این جور آدما از هیتلر هم بدترند چون جوری بی هویت رسوخ می‌کنند و کارشون رو پیش می برند که هیتلرِ ظالم هم اینکار رو نکرد. لااقل اون با کمال قدرت صدا بلند می‌کرد و می‌گفت که قراره چه غلطی بکنه و چه به روز بقیه بیاره. شبیه خونی که امثال مِلی و زری می‌زنند، از کشتار جمعی هم بدتره! خب! فکر کنم دیگه بسه اشونه و به حد کافی تار و مارشون کردم!

روز به روز، بی خیال بودن نسبت به رفتار آدمایی که احاطه ام می‌کنند، سخت‌تر می‌شه و از خدا می‌خوام که متاثر از بازی چرخ گردون، خوی ددمنشی پیدا نکنم و به جامعه ام آسیب نرسونم. مگه کم بیمار روانی داریم که بخاطر ضربات روحی ، راه می‌افتند و ضعیف کشی می‌کنند و فشارهای روحی و روانیشون رو سر بقیه خالی می‌کنند؟

دستام رو بلند کردم و یه الهی شکر گفتم که هنوز اعصاب و روانم اونقدر مقاوم و سالم هست که حیوون صفت نشم و حق امثال مژده و زهرا رو یه جور دیگه کف دستشون نذارم؛ اما دیگه حالم از همه شون بهم می‌خوره. دیگه دلم نمی‌خواست به چیزی و یا کسی فکر کنم.

چون اگه امروزِ روز هم ازشون لطمه نخورم، هیچ اطمینانی نبود که سه روز دیگه مورد آسیبشون نباشم. به قول ماکان شاید دو روز دیگه میومد و جلوم صاف می‌ایستاد و می‌گفت : « ببخشید ولی من جدیدا عاشق شدم! »

خنده‌ام گرفت و حواسم رفت به سمت تلویزیونی که یه ساعته صداش در حد وز وزه و چیزی از برنامه اش حالیم نشده. یه سریال کره ای که شاهزاده خانومش یه کوچولو شبیه مری چانگ بود و داشت به پدر شاهش التماس می کرد که چنین و چنان!

اولین کاری که بعد از رسیدن به چین و حضور در لیموک ، انجام می‌دادم سراغ یی شین رو میگرفتم و اینکه روشنم کنه که این چه اومدن و بی خداحافظی رفتنی بود که کلی ادعای علاقه و خوش اومدن ها کنارش داشت؟!

گرچه بی خیال جماعتشون شدم؛ ولی دلیل نمی‌شه که هر کی از راه رسید یه ترکه ای به آدم بزنه و بعد غیب بشه! به حساب غیب شدن هم پیش بریم ترجیح می‌دم خودم غیبشون کنم! وایستا برسم !

ساعت پنج و سی دقیقه ی بعدازظهر به وقت تهران ، بلیط مون به مقصد گوانجو ست و من اولِ صبح به شرکت اومدم تا خرده کاری هام رو انجام بدم و سفارش های آخر رو به عابد بکنم و یه خداحافظی کوچولو هم با همه و بخصوص با فراست داشته باشم.

سایه ای روی سرامیک ها پخش شد و حواسم به سمت چارچوبِ در رفت. رضا خاموش و متفکر من رو نگاه می کرد و یه بسته ی قرمز هم که سرش از جیبش بیرون زده بود ، چراغ می‌زد.

ـ خشایار می‌خواستم یه کاری برام بکنی.

romangram.com | @romangram_com