#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_135
« مِلی؟ حتما مخفف یه اسمیه دیگه؛ مثلا ملیسا؟ ملیکا؟ ملینا؟ به من چه اصلا!»
ـ تقصیر خودته که بعد از بیست و چهار ـ پنج سال هنوز اجازه میدی که دیگرون برات تصمیم بگیرند!
«آفرین خانوم! بچه ی چشم و گوش بسته ی بابا رو چه داره خط و خطوط یادش میده.»
ـ میگی چی کار کنم؟ اصلا از اول برای این خواستم تهران بیام که از دست این گیر دادنها راحت بشم.حالا با رفتن بابا جلالم، توی دامی افتادم که ازش گریزون بودم.
حتما این امیرعلیِ باقالی اذیتش میکنه.خواستم پاشم و از این حرفهای درگوشی دخترونه، خلاص بشم که جمله ی بعدی این مِلی عزیزمون میخکوبم کرد!
ـ این پسره ..همین همسایه تون..بخاری ازش درنیومد؟
یا باب العجایب! بخار ؟! مگه خشکشویی دارم؟ منظورش منم یا یه پسر دیگه ای توی همسایگی داریم و اینا واسه هم لاوی ترکوندند ؟
ـ آخه اون بیچاره که چیزی بروز نداده،تازه دو سه هفته است که اومده.با دو سه بار دیدن که نظر کسی به آدم جلب نمیشه!
« نه انگار واقعا من رو میگند!»
ـ چقدر بی عرضه ای تو آخه! اگه الان دست نجبونی دو ماه دیگه که درس ات تموم بشه با زور میبرندت و دیگه تهرون اومدنت کار اَبَرقدرتهاست!
«عجب حرف هوشمندانه ای! خب آخه بازم به من چه ؟»
ـ اگه باباجلال زنده بود شاید میشد با رفت و آمد نظرش رو جلب کنم؛ ولی الان این امیرعلی نمیذاره جنب بخوریم.تازه از کجا معلوم که اگه تلاشی هم بکنم اونم دلش باهام راه بیاد!
ـ اونروز جلوی در مسجد دیدمش..
romangram.com | @romangram_com