#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_134
ـ چی بگم؟ آره خب خیلی نامردیه که همسر آدم ؛ حالا چه زن یا مرد ، بعد از چند سال زندگی مشترک بیاد و بگه نه تنها تو رو دوست ندارم بلکه عاشق یکی دیگه شدم.ته نامردیه.
ـ منم منظورم همینه! تازه خودمونیم؛ ما که مردیم.اگه زنمون بیاد این رو بگه.. تا همه جای تن و بدنش رو کبود نکنیم و آبروش رو توی دوست و فامیل نبریم، طلاق که هیچی یه قرون هم کف دستش نمیذاریم.
خیلی متفکر سری تکون دادم و حرفش رو تایید کردم.گرچه تموم تنم درد داشت و خاطرات پونزده سالگیم مثل پتک به سرم کوبیده می شد و اینکه اگه اون سالها، آقاجون پشت مامان رو نمیگرفت و با اصرار زیاد حرف محمد رو وسط نمینداخت تا بابا در عین شکست واقعی و لطمه ی شدیدی که به مردونگیش وارد میومد؛ هم زنش رو طلاق بده و هم دودستی تحویل پسرخالهاش که اگه پای محمد وسط نبود، شاید قصه جور دیگه ای پیش میرفت و من و بابا خاطرات تلخی رو با خودمون یدک نمیکشیدیم و حتی جدا شدن مامان رو راحت تر قبول میکردیم. صدای ماکان باز من رو به خودم اورد.
ـ به هرحال حرفم به تو اینه که فکر نکن که بری همین جوری ازدواج کنی تا دل چند نفر از جمله ننه و بابات رو خوش کنی و وارد یه زندگی بی حاشیه بشی. خیلی شانس بیاری که اصلا توی کل زندگیت، عاشق نشی و با همون زن بدبختت یه زندگی ساده و معمولی که به مرور به یه عادت تلخ تبدیل میشه، ادامه بدید تا موهاتون رنگ دندوناتون بشه؛ ولی وای به وقتی که با زن دلخواهت مواجه بشی و ایمون خودت رو هم به پاش از دست بدی.دیگه دیگه .. تازه یادت میافته یه واژه ی کمیاب عشق توی این دنیا هست که تا حالا ازش بی خبر بودی و کلی باید به دیگرون آسیب برسونی تا به دلخواهت برسی.تازه اگه اونم تو رو بخواد! یعنی یه مرد طلاق گرفته رو قبول کنه و زندگیش رو سر خرابه های یه زندگی دیگه بسازه.اون زن بیچاره ای هم که مطلقه شده، آهش نگیره خیلیه !
سرم که به دوران افتاده بود صدام رو بلند کردم:
ـ ای بابا! خفه مون کردی! آقا من کتبا غلط کردم، اصلا چشمم کور که تا عاشق نشم طرف زن و ازدواج نرم؛ خوبه؟ دست از سر کله ی پر موی سیاهمون برمیداری؟! خدا بخواد رسیدیم و بجنب که تا ظهر گرفتاریم !
دیدم هر هر میخنده این بار من یکی پس گردنِ دم اسبی اش زدم! خب آخه اگه نمی زدم تا شب روی دلم میموند!
ساعت دو بود که خسته از دوندگی های بانکی و نقد کردن حواله و تهیه چک تضامنی و پیگیری ویزا و بلیط برای جفتمون که البته با حرفی که فراست قبلا در مورد ویزای مولتیپل بهم زده بود، کارها راحتتر پیش رفت و ماکان هم بخاطر سوابق سفرهای کاری متعددش در گذرنامه، میتونستیم امیدوار باشیم که دو سه روزه ویزامون آماده بشه.
ناهار رو توی یک رستوران سنتی که به دیزی هاش معروفه، خوردیم و از هم جدا شدیم.
با این دیزی سنگین و بیخوابی دیشب، چُرت سنگینی من رو گرفت. چشم که باز کردم نزدیک پنج و نیم بود و بدنم ورزش توپی رو میطلبید تا به قول دکترها ، کلسترول و چربیهای بد رو کاملا از عروقم بشوره و از کلیه خارج کنه! لباسهای ورزشیم رو تنم کردم و کفش مناسبی هم به پا زدم و به سمت پارک رفتم. یه ساعتی مشغول بودم و برای اینکه قدری نفسم تازه بشه روی نیمکتی که کنار درخت تنومندی گذاشته بودند و زیاد توی دید نبود، نشستم. شمشادهای بلندی اطراف نیمکت، کاشته شده بود که عملا دید بقیه رو کور می کرد. تکیه دادم و دستهام رو از دو طرف، روی پشتی نیمکت گذاشتم و چشم بستم تا بدنم ریلکس بشه. کم کم صدای پچ پچ هایی به گوشم رسید و منم بخاطر سابقه ی خرابم در گوش ایستادن، تبحر ویژه ای در این امر مقدس پیدا کرده بودم.
صداها که نزدیکتر شد کاملا به جا اوردم که این زهرا خانوم خودمونه و یقینا باز با اون دوست پارکی اش میچرخیدند و حرف میزدند. صدا نزدیکتر شد و درست پشت تنه ی درختی که من زیر سایه سارش دی اکسید کربن تنفس می کردم! متوقف شد. ظاهرا اونا هم روی نیمکت اون سمت درخت نشسته بودند و به حول و قوه ی الهی ، شمشادهای عزیزمونم، من رو از دیدشون پنهون می کرد.
زهرا: خسته شدم مِلی!
romangram.com | @romangram_com