#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_133


ـ کدبانوییه واسه ی خودش.داره ارشد می‌گیره که البته رشته اش رو نمی‌دونم.الزهرا می‌ره، آشپزی و خیاطی اشم حرف نداره.پرده هام رو دیدی؟ اون دوخته..دیگه چی بگم؟

نگاه ماکان خیلی بامزه بود طوریکه خودم هم از اینهمه چرت و پرت هام، عقب کشیدم و مخلَص کلام رو گفتم :

ـ نه دلم رو نگرفته ولی خب؛ مگه دل آدما چی می‌خواد؟ یه زندگی معمولی با یه آرامش نسبی..یه همسر مناسب و بچه هایی که سالم و ..

محکم زد پشت سرم طوری که صدام کات خورد!

ـ مردیکه چرا می‌زنی توی سرم ؟

سرم رو مالیدم و موهای اون قسمت رو مرتب کردم.

ـ چرا اینقدر هذیون می‌گی ؟ این حرف‌ها از توی تحصیل کرده بعید.مگه کارخونه یا شرکته که یه اساسنامه برای زندگی خانوادگی تنظیم کنی و براساس اون پیش بری؟ دختره رو که اصلا ندیدم و نمی‌گم بده، ولی حتی اگه انتخابت اینه اول برو جلو ..بشناسش و درک کن که آیا تا همین حدِ شناختت، برات دوست داشتنی هست و بعد حرف ازدواج رو وسط بکش.

ـ ماکان ! دست خودم نیست.دلم با هیچکی راه نمیاد! ترجیح می‌دم بی علاقه ی صرف باشم تا اگه باز مثل قضیه ی قبل شد، سرخورده نشم.تحمل یه شکست دیگه رو ندارم.

ـ خشی جان همه که مثل هم نیستند..حالا قرار نیست که اگه یکی زد و یه نخی رو پاره کرد، همه رو با یه چوب برونی.حرف من اینه که اگه دوسش داشته باشی و پا جلو بذاری، فردای زندگی اون علاقه محکم‌تر می‌شه و سر هر کوی و برزن ، دلت به گیر کسی وا نمی‌ده. اوایل کارم که پرونده های طلاق رو هم قبول می کردم یه موکل داشتم که بدون هیچ عیب و علتی می‌خواست از خانومش که به چشم خواهری خیلی برازنده و مطابق روز بود و از خانومی هم چیزی کم نداشت، جدا بشه. یه بار حرف دلم رو پیش کشیدم که چرا با اینهمه خانومی و کدبانوگری می‌خواد بی خیال زن و زندگیش بشه؟ می‌دونی چی گفت ؟

خیره اش شدم و دوباره حواسم رو به رانندگیم دادم . خودش ادامه داد:

ـ بهم گفت وقتی بیست و پنج ساله شدم و تا اون سن دلم گیر دختری نشد، با فشار مادرم به خواستگاری دختری که همین زنش باشه، رفته و در تمام این پنج سالی که زیر یه سقف بودند، باز هیچ حسی بهش نداشته. از شانس؛ آقای محترم توی سی سالگی دختری رو می‌بینه که دلش رو به تپش می‌ندازه و روز و شبش رو یکسان می‌کنه. جالب اینکه موکلم از آدم‌های خــ ـیانـت کار بدش میومده و خیلی رک و راست رفته به زنه گفته که برای اولین بار در این سی سال زندگیش، عاشق شده! فکرش رو بکن،نامردی تا چه حد؟!

ـ مگه بد کرده که صادق و روراست بوده؟

ـ نمی‌گم بد کرده ولی اینطوریشم خیلی جفاست. کافی بود که مسالمت آمیز طلاقش بده و به احترام پنج سال زندگی مشترک ، سکوت کنه تا اینکه بره صاف توی چشماش نگاه کنه و بگه عاشق شدم!

romangram.com | @romangram_com