#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_130
-یی شین .. یی شین !
دیگه دم صبح بود که عین بوکسورهای زیرزمینی که نیمه شب ها بعد از مبارزات طولانیشون، با صورتهای مشت خورده و داغون از رینگ بیرون میاند و تلو تلو خوران میرند که بالاخره یه جایی کپه ی بدبختشون رو بذارند، منم سرم رو با حرص زیر بالشم فروبردم تا بلکه کپه ی مرگم رو بذارم و یه دو ساعتی به خواب عمیق برم.
هفت صبح با صدای گوشی ام از خواب پریدم و با بی حالی دست بردم و از زیر تخت بیرونش کشیدم . ماکان بود!
ـ سلام داداش.
ـ خواب بودی؟
ـ به جون ماکان تا دم صبح از فکر و خیال خوابم نبرد.
ـ حق هم داری، بالاخره با همه ی زندگیت داری ریسک میکنی؛ هر کی جای تو بود خواب که هیچی از خوراکم میافتاد که البته در مورد تو صدق نمیکنه چون دیدم که در بدترین شرایط روحی و زندگی ، غذا برات حرف اول رو میزنه!
حالا منم خواب آلود مگه چیزی تو آستین داشتم تا بگم و صداش رو خفه کنم.اونقدر غذا غذا کرد که احساس گرسنگی شدیدی بهم داست داد.
ـ ماکان پاشو به آدرسی که پیامک میدم بیا و سر راهت یه نون تازه بگیر تا یه صبحونه ی توپ با هم بزنیم و بعد بریم سراغ چک و این حرفها.
ـ اومدم!
ممنون از رفیقانِ کم حرف! نعمتیند به خدا !
یه دوش گرفتم و آراسته وارد هال شدم . کتری آب رو که گذاشتم ، ماکان رسید. اول از نقلی شیکم تعریف کرد و بعد در حالی که بربری خشخاشی رو میداد دستم گفت :
ـ این رو داشته باش به عنوان کادویی خونه، ایشالا دفعه بعد یه دسته گل هم برات میارم.
romangram.com | @romangram_com