#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_129
شامم رو خوردم و چای قرمز خوشرنگِ دم کشیده رو داخل فنجون کلاسیکی که همین غروبی خریده بودم، ریختم و شیشه ی گلاب اعلاء ای که از بهترین عطاری محله گرفتم رو به مقدار کمی به فنجونم اضافه کردم و اول مزه و بعد آروم نوشیدم.
ای خدای طعم دهنده ی گیاهان و نباتات! چقدر شگرف! چه طعمی، چه عطری! انگار اولین باره که دارم چای قرمز رو با این طعم و عطر و مزه میخورم.فوق العاده ست! آرزو کردم که ای کاش فراست هم اینجا بود و کمی از این چای ترکیبی با گلاب رو مینوشید تا بفهمه معماش چقدر راحت حل میشد و کلیدش دست خودش بود.یاد دبیرم ادبیات نمیدونم سال چندممون افتادم که مدام کلاس رو گَز میکرد و بالای سر تک به تکمون میگفت:«آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد..»راسته که ما آدما، نوک بینی امون رو نمیبینیم و توی اون دور دورها ، دنبال تمنای دلمون میگردیم.
نئشه از طعم معطر چای بودم که زنگ آپارتمان، من رو به خودم اورد. سریع از مبل کَندم و به سمت در رفتم و سریع بازش کردم. آقا جمال رو که دیدم یهو حواسم به خودم اومد و یه نگاهی به سرتا پام انداختم و از اینکه لباس مناسبی تنم بود و من اینقدر بی فکر در رو باز کرده بودم، نفس راحتی کشیدم.دست جلو اورد و منم محکم فشارشون دادم.
ـ خشایار جان! ما صبح زود به تبریز میریم. هزینه ی هفت بابا رو خیرات کردیم و خودمون هم سر خاکش یه مراسم ساده گرفتیم.
ـ خدا رحمتشون کنه.ببخشید که درگیر کارهام بودم. میدونستم حتما میومدم.
ـ نه پسرم تو به قدر کافی لطفت رو نشون دادی و روح بابا رو هم شاد کردی.خواستم فقط خواهش کنم حواست کمی به امیرعلی ما باشه.
با بهت گفتم :
-امیرعلی ؟!
ـ بخاطر ترم آخر زهرا که دیگه چیزیش هم نمونده، قرار شده که پیش زهرا بمونه تا ایشالا با هم برگردند.خواستم اگه یه وقت نق و نوقی کرد شما به بچگیش ببخشید و باهاش راه بیاید. زیادی به خواهرش حساسه و خودشم هنوز ناپخته ست.
ـ که اینطور؛ خیالتون راحت! مطمئنا از من حرکتی سر نمیزنه که بخواد ایشون رو حساس کنه.مضاعف اینکه خودم تا چند روز دیگه یه سفر کاری در پیش دارم و یه چند وقتی هم نیستم.
ـ به سلامتی.من شماره ی همراهم رو میدم که اگه خدای نکرده مشکلی بود مستقیم با خودم تماس بگیرید تا گوشی دستم بیاد.
بعد از اینکه شماره اش رو وارد گوشیم کردم ، خداحافظی کرد و رفت. پس من موندم و امیرعلیِ زبون دراز بی منطق؛ خدایا خودت بخیر کن. جای شکرش باقیه که یه چند وقتی نیستم وگرنه هر روز..نه خب! روزها که نیستم؛ ولی ممکنه هر شب یه حادثه ای در کمینم باشه!
امشب به شدت بدخواب شده بودم. از یه طرف صورت فراست میومد جلوم و هی توی گوشم گلاب گلاب میشنیدم! از یه ور دیگه، قیافه ی این نخود خیس خورده که هی خواهرم خواهرم میگفت. تا میومد خوابم عمیق بشه صورت چانگ ظاهر میشد و میگفت:
romangram.com | @romangram_com