#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_128
ـ بگو پازوکی، چیه ؟
ـ چهار ساله که همکاریم و حقیقتا ضرورتی نبود که بخوام این رو بپرسم؛ ولی ..
ـ بگو! چی میخوای بپرسی ؟
ـ اسم کوچیکت چیه ؟!
لباش به قدری بامزه کش اومد و متعجبانه شکفته شد که خودمم باورم نمیشه که یه لبخند میتونه اینقدر، هم قشنگ باشه و هم متعجب !
ـ نومیدم کردی خشایار پازوکی !
خجل ولی طلبکار گفتم :
ـ نکنه فکر کردی که من راه میافتم و اسم تک تک خانومایی که دور و برم هستند رو استنطاق میکنم؛ بله ؟!
مثل غنچه ی مینیاتوری بود وقتی که گفت :
ـ گلاب !
ـ گلاب ؟!
ـ گلاب .
گفت و رفت و من موندم و یه حس خوش و عطر دل انگیزی که در تموم این سالها در تک تک سلولهای بویایی و خاکستری مغزم رخنه کرد و اعماق حافظه ام رو در برگرفت تا نهایتا بِرَند مخصوص خودش رو ثبت کنه :«گلاب»
romangram.com | @romangram_com