#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_127
ـ تو خیلی بی جا میکنی! مگه من بذارم !
از اون حس مالکیتی که توی لحنش بود دلم با خودش حال کرد. منم سمج گفتم :
ـ متاسفم؛ ولی برنامه ام برای آینده همینه.
یه دفعه با صدایی که خیلی خش دار شده بود و سرشار از دلخوری، صدام زد!
ـ خشایار ؟!
تیک تاک ساعت خفقون گرفت؛ حتی صدای نفس هامونم نمیاومد ؛ حبس کامل ! چشم تو چشم بودیم.اون رو نمی دونم به چی فکر میکرد؛ ولی تموم مدت در این اندیشه بودم که به چه جراتی اسم من رو به زبون اورد و واقعا چرا ؟! فراست نه لوس بازیهای مری رو داشت و هم اینکه همیشه حد و مرز ارتباطات شغلی رو نگه میداشت؛ پس اونم چه درد و مرضش گرفته؟!
کمی روی برآمدگی گونه های خوشرنگ گندمیش، گرد صورتی پاشیده شد و قامتش رو صافتر کرد و رفت توی جلد جدی همیشگیش و اصلا خودش رو از تک و تا ننداخت که با چه حس و لحنی، اسمم رو مخاطب گرفته. همچین رئیس مآبانه گفت :
ـ فکر کنم دیگه یادت میمونه که حرف استعفا و از اینجا رفتن رو جلوی من نیاری، درسته؟!
لبخندم کش اومد؛ ولی منم خودم رو نباختم و با یه اخم مردونه گفتم :
ـ حالا ببینم چی میشه!
سرفه ی خفیفی کرد و پشت بندش لبخندی تحویلم داد و راه افتاد که بره. سریع گفتم :
ـ صبر کن!
برگشت.نگاهش خیلی جدی و دوستانه بود و من رو به شک مینداخت که این خانوم، همون فراست دو دقیقه پیشه و آیا حرفم رو بزنم و یا مثل همیشه بی خیالش بشم.
romangram.com | @romangram_com