#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_126


یه هه ی کوتاهی از حنجره ام بیرون اومد و کمی دلخور گفتم :

ـ من یا تو ؟!

متعجب بود و چشماش از هر زمان، درشت تر و خوش حالت تر.

ـ دقیقا چرا ؟!

یه قدم از پشت میز، بیرون زدم و نزدیک‌تر بهش گفتم:

ـ به این دلیل که یه ذره هم به فکرم نمی‌رسید که کل حمایتت از من توی چند تا جمله ی انشاءای و یه چند دقیقه تشریح ماوقع برای آقایون باشه!

از صدام که کمی بلند شده بود عصبی شدم و عقب کشیدم. هیچوقت دلم نمی‌خواست که ذره ای بهش بی احترامی بشه.هر چقدرم که ازش ناراحت بودم هنوز حس احترام و اعتمادم بهش محکم بود.سرش پایین بود و کف کفشش رو آروم روی سرامیک های بژ رنگ می‌کشید. طره ی مویی که از شالش بیرون زده بود نمی‌ذاشت صورتش رو درست ببینم. صدام نرم و ملایم شد:

ـ ببخشید نمی‌خواستم صدام بلند بشه.حتما دوست نداشتی که پیش هیئت مدیره طرف من رو بگیری.اگرچه این موضوع ناراحتم کرده ولی خب.. لابد اینطوری صلاح می‌دونستی.

سرش رو بلند کرد. ته چشماش خیس بود و من پره به پره ی قفسه سینه ام به درد افتاد. سردرنمیاوردم که مگه چقدر حرفم سنگین بوده که تا این حد اذیتش کرده. نفسی بیرون فرستاد و خسته تر گفت :

ـ پازوکی ! تو از همه چیز خبر نداری و اینکه نباید حرف چک و سود و این حرف‌ها رو وسط می‌کشیدی. ماها برای اونا فقط حکم یه مهره ی سرباز هستیم که حتی اگه جون بذاری و از خودت مایه خرج کنی، بازم سربزنگاه ممکنه برای کوچک‌ترین اشتباه تبدیل به یه مهره ی سوخته مون کنند. نهایتش یه مدت می‌رفتی یه شعبه ی دیگه و وقتی می‌دیدند که چقدر کارت خوبه برت می‌گردوندند.

بهش خیره شدم و سانت به سانت صورتش رو از نظر گذروندم. قدری جا خورد و حق هم داشت. اولین بار بود که این حرکت رو از من می‌دید و خودمم نمی‌دونستم چه درد و مرضی من رو گرفته که اینقدر بی احتیاطی می‌کنم. چشم توی چشمش چرخوندم و قاطع و محکم گفتم :

ـ مطمئن باشید که من باقی بار چای قرمز رو میارم و بعد با سربلندی از این شرکت می‌رم.

ناگهان یه تکونی خورد و با حالت بامزه ای گفت :

romangram.com | @romangram_com