#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_125
حرفی از چک نزدم چون اونجوری باید سردر میاوردند که من پولش رو از کجا میارم!
آه سه تاشون دراومد. عابد که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت :
ـ خشایار؛ من رضا رو گوشی به دست دیدم که داشت خیلی آروم با چانگ حرف میزد.
ـ حالا چطوری فهمیدی که چانگه ؟
ـ معلومه دیگه هی آه میکشید و مری ..مری میکرد!
به خنده افتادم و به احمدی و رسولی که از اولی که وارد شدم داشت کناره های ناخن انگشت حلقه اش رو با حرص می جوید ، اشاره کردم که برند سراغ کارهاشون و خودم هم عابد رو از کناره ی پیراهن چرک مرده اش گرفتم و به سمت اتاق خودم رفتم.
« اسم شرکت چینی نامبرده شده، کاملا تخیلی است.»
«زنی که یک زندگی کامل و شاد را با تکیه برخودش میسازد
بسیار جذاب تر از زنی است که چشم به یک مرد دوخته تا آنرا برایش بسازد»
همیشه نظرم در مورد فراست ، توی این جمله خلاصه میشد وعلیرغم اختلافات و عدم تطابق در بعضی از راهکردهای فروش و یا انتخاب محصول برای قراردادهای جدید که گاهی حتی به چند روز اوقات تلخی یا بی محلی منجر میشد؛ اما بخاطر حس اعتماد و احترام متقابل، همیشه من رو مجذوبش نگه میداشت و اجازه میداد به عنوان یک رئیسِ زن اون رو بپذیرم و باهاش کنار بیام؛ اما در این نقطه ی صفر، با تموم احترامم به شخص خودش که فارغ از رئیس و مرئوسی بود و حس حمایتی که این اواخر به من تلقین کرد و سکوت دردآوری که در پیش گرفت ، سرخوردگی از بدمستیِ گـ ـناه ناکرده ای رو در جونم سرریز کرد. تو یه کلام؛ قهر بودم باهاش، خیلی!
چیزی تا آخر وقت کاری نمونده بود و منم حوصله نداشتم که بیشتر از این بمونم. هر نظری رو هم که هیئت مدیره تصویب میکرد، بالاخره تا فردا بهم ابلاغ میشد و لازم نبود خودم رو به هول و وَلا بندازم. از فرصت استفاده کردم و تلفنی به ماکان گفتم که آماده باشه تا در این سفر همراهیم کنه. چون اکثر پرونده هاش مربوط به مشکلات شرکتها بود و حضورش میتونست اهمیت زیادی در روند کاری من در چین داشته باشه.
داشتم جمع و جور میکردم و قراردادها رو در کشوی کلید دار میزم میذاشتم که در اتاق تقی خورد و خانم خانوما با اون کفش های شیکش، قدم رنجه فرمودند. محلش ندادم و کشو رو قفل ودسته کلید رو توی جیبم انداختم. اومد روبه روم ایستاد و دست به سینه بهم زل زد . صداش به جز گرفتگی، خسته هم میزد.
ـ این چه کاری بود که اونجا کردی؟!
romangram.com | @romangram_com