#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_124
اکثرشون متحیر مونده بودند. شاید فکر نمیکردند که من این همه جسارت و یا حتی پول تو بند و بساطم داشته باشم. آخه همه من رو یه کارمند متوسط با یه حقوق نسبتا خوبی میدونستند که نهایت داراییم، همون پرشیای زیرپام هست که البته تا این اواخر که بابا و مامان عزیزم به من ارادت نشون نداده بودند، واقعیت هم همین بود!
چشمم به فراست افتاد که با نگرانی زیاد، به من که شاید الان در نظرش یه دیوونه ی تموم اعیار میرسیدم، نگاه میکرد و این برام از هر چیزی آزار دهنده تر بود. یعنی حتی اونم به من اعتماد نداشت و مهارت و دانش و تجربه ای که طی این سالها در کنار خودش به دست اورده بودم، به چشمش حقیر و کم میومد؟ با دلخوری واضحی ازش چشم چرخوندم و به آقای ملایری که ظاهرا بقیه رو به سکوت و پچ پچ های دونفرشون دعوت میکرد، نگاه انداختم!
ملایری : آقای پازوکی ! اگه به اونچه که اظهار کردید ، پایدارید؛ ازتون میخوام دقایقی ما رو تنها بذارید تا با رای گیری، نظرمون رو به شما اعلام کنیم.هر چند به عنوان یه بزرگتر بهت توصیه میکنم زیر بار این فشار مالی نری.به هرحال میتونی در یکی از شعب دیگه مون مشغول به کار بشی و یا با توصیه نامه ای از طرف ما، به شرکت دیگه ای بری و ادامه فعالیت بدی.
نذاشتم به صحبت هاش ادامه بده.از جام بلند شدم وهیکلی نشون دادم و با جدیت گفتم:
ـ تنهاتون میذارم تا نظر آخرتون رو به من بگید و اینکه اونقدر به خودم اطمینان دارم که ارسالی دوم در نظرم یه امر قطعیه؛ حتی اگه بخواید کل مدارک رو ازتون میگیرم و نیمه ی دوم بار رو ازتون می خرم و خودم مسئولیت فروش و سود حاصلهاش رو به دست میگیرم.
صدای همهمه اشون اونقدر رنگ شادی گرفت که نتونستم حرفم رو ادامه بدم.انگار یه دوری باقلوا جلوشون بود و اونقدر آب از لب و لوچه شون بیرون زد که دیگه صدای فراست هم بلند شد.چه عجب مادر عروس! بالاخره با اون صدای زخم دارش یه چیزی گفت:
ـ آقایون ببخشید! بهتره اصلا به این پیشنهاد دوم فکر نکنید چون تبعات قانونیش و واگذاری قراردادها بر خلاف اساسنامه و آیین نامه ی شرکته و لیموک هم بعیده که اونو قانونی بدونه.
پیس همه دراومد و دوباره صحبت های چند نفره شون بالا گرفت . من به سمت در رفتم و گفتم:
ـ آقای ملایری امیدوارم نظر مثبتتون رو از طریق خانم فراست به من اطلاع بدید؛ با اجازه!
زدم بیرون و یه نفس راحت کشیدم! صدای هی..هی شنیدم و متعجب از این اصوات که معمولا فقط توسط چوپانان عزیز برای هدایت گوسفنداشون استفاده میشه، به اطراف چشم چرخوندم.
یه عدد عابد حموم نکرده؛ دقیقا از همون روزی که من فرستاده بودمش حموم، مشخصا دیگه رنگ حموم رو ندیده بود! به همراه احمدی و رسولی که منتظرم بودند تا نتیجه جلسه رو بهشون بگم. خب بخاطر اینکه توی این چند وقت خیلی مدیونشونم با لبخند به سمتشون رفتم و اونا هم با روی گشاده در اتاق رو کامل باز کردند تا وارد بشم و از سیر تا پیاز ماوقع رو براشون تعریف کنم.
لبخند بدجنسانه ای تمام صورتم رو در بر گرفته بود :
ـ قراره یا برم چین و با بقیه چای برگردم و یا اخراج !
romangram.com | @romangram_com