#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_123


یه دفعه اول بکایی به سرفه افتاد و بعد رفیقِ ریزه اش که کنارش نشسته بود و در ادامه، اِهِن و اوهون بقیه بالا گرفت!

ملایری که رئیس هیئت مدیره ست و خوب می‌شناختمش ، آقامنش جواب داد:

ـ آقای پازوکی لطف کنید و مسائلی که شامل موضوع جلسه نمی‌شه رو مطرح نکنید.

ـ اتفاقا اصلی ترین موضوعِ این بند و بساطی که به وجود اومده، بر می‌گرده به اثرات جناب ارجمند در سفر چین اشون که ظاهرا به عنوان همراهی و حمایت از خانوم فراست تیتر خورد؛ ولی مدارکی دارم که نشون می‌ده کل این جریانات ، سرنخش می‌رسه به افرادی که با نادیده گرفتن قراردادهای پرسودی که طی این سال‌ها انجام دادم و همیشه بدون هیچ مشکلی بالاترین نرخ رو به جیب شرکت سرریز کرده، حالا مثل ناشی هایی دارند نشونم می‌دند که هرّ رو از بِرّ تشخیص نمی‌دم.خودتون بگید آقای ملایری، مگه اولین بار بود که ما با شرکت چینی مون بده بستون داشتیم؟ چرا تا به حال از این مشکلات به وجود نیومده؟ بنده خیلی خوب اطلاع دارم که زمستون گذشته، کاشف ارجمند با این نیت دو ماه مهمون ما بودند که یه جوری توسط شخص فامیلشون در هیئت مدیره، بنده رو از دور خارج کنند و ایشون رو به جای من بگذارند. حالا به اونچه که باعث شد رای کاملی رو در این قضیه به دست نیاره ، کاری ندارم؛ اما مدارک من نشون می‌ده که «لیموک» چینی مون ، با کمی رایزنی و سبک و سنگین کردن نرخ معامله، بالاخره اون نیمه ی دوم بار رو هر چند با تاخیر برامون می‌فرستاد.

ملایری : آقای پازوکی ، اگه برای چیزهایی که می‌گید مدارک مستند دارید؛ مسلما ما با بررسی اون‌ها، نمی‌ذاریم حقی از شما زائل بشه؛ ولی رو هوا حرف زدن فقط اتلاف وقته و باید بگم ضرری که به شرکت خورده ، در حدیه که واقعا نیازه کسی مسئولیت اون رو به طور کامل قبول کنه! حالا یا با جبران مالی و یا با کناره گیری از پست و اعطای اون به شخص لایق تر!

یه لحظه خیلی دلم گرفت. یاد روزها و شب‌هایی افتادم که از جونِ دل بیخوابی کشیدم، مدام توی راه های ناامن هواپیمایی، با دل لرزه های فراوان برای گم شدن در چاله های هوایی و فشار و استرس زیاد برای بررسی هر قرارداد و تخمین میزان عرضه و تقاضا و اینکه بتونم معامله ای انجام بدم که سودش برای شرکت زیاد باشه و آقایون رو خوشحال کنه! حالا چی دستم رو گرفته ؟! تا تقی به توقی خورد ، از ترس اینکه مبادا جیباشون کمی سر خالیتر بشه و ازش پول فوران نزنه، خیلی راحت عذر آدم رو می‌خواند؛ ولی کور خوندند! اگه قرار به رفتنه ، جوری می‌رم که داغم به دلشون بمونه.اول به هیئت مدیره و بعد به این فراست که ساکت و خاموش نشسته و یه کلمه از اون دهن خوشگلش بیرون نمیاد! نگاهی انداختم.

ـ یه برنامه ای دارم که اگه آقایون موافقت کنید؛ نه تنها سود تخمینی که از بار دوم در نظر بود رو بهشون برمی‌گردونم ، بلکه ده درصد افزایش سود رو هم تضمین می کنم؛ خب..نظرتون چیه؟

خدا رو شکر که با رمز «یا پول» ؛ آقایونِ خنثی مثل مگس‌های لوکس عینک دار شروع به وز وز کردند. اون بکایی قلچماق که بازار رو آشفته دید، زودتر از بقیه حواسش سر جا اومد و صداش از حنجره ی کویرزده ی طمع ، بیرون پرید:

ـ با حرف که نمی‌شه؛ اومدیم شما هم پا شدید رفتید و یه اقداماتی کردید و یه دو سه هفته هم اینطوری معطل شدیم، اونوقت هم پست ارشدی فروش خالی می‌مونه و هم اگه دست از پا درازتر برگشتید، همون لیموک به ریش همه ی ما می‌خنده!

لبخند سرفرازانه ای به لب اوردم و گفتم:

ـ من ضرر فعلی شرکت رو به همراه ده درصد از سود محاسبه شده برای ارسالی دوم رو طی یک چک تضامنی تحویل شرکت می‌دم به این شرط که پستم محفوظ بمونه تا برگردم. زیرگروه من اونقدر کار بلد هستند که عهده دار بقیه ی کارهای فروش در نبود من باشند.

البته یاد عابد که می‌افتادم از حرفم پشیمون می‌شدم!

-از شما هم چیزی کم نمی‌شه و حتی اگه دست خالی برگشتم، شما به پول خودتون و حتی بالاتر از اون رسیدید؛ نظرتون چیه؟

romangram.com | @romangram_com