#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_122
ـ اِ .. آقای پازوکی! بالاخره منم متوجه میشم که برای اینکه همکار خوبی براتون باشم ، بهتون احترام بذارم و اونطوری که شما راحتدترید، عمل کنم.
واقعا جا داشت که به جز مدال وفاداری، مدال اطاعت و لیاقت هم بهش بدم!
با خرسندی گفتم :
- ممنون خانوم احمدی و به فراست هم بگید که همه جوره آماده ام.
گوشی رو گذاشتم و از اینکه میدیدم انسان ها چه خوب رشد میکنند و فرهنگ مراودات اجتماعی و شغلی رو یاد میگیرند، لذت بردم.
یه بار دیگه به پوشه ای که آماده کرده بودم تا در حضور هیئت مدیره، بتونم حرفمو به کرسی بنشونم نگاهی انداختم. مسلما برای هیئت مدیره این حجم مالی از ضرر قابل قبول نبود و مشخصا طرح توطئه ای در کاره تا من با سرافکندگی، پستم رو دو دستی تحویل کاشف بدم؛ ولی مگه بیل مکانیکی رو میشه با دسته ی هاون مقایسه کرد؟! امروز نشونشون میدم که با کی طرفند!
ده دقیقه ای بود که در حضور آقایون نشسته بودم و فراست با صدایی که کمی گرفته بود ، شمّه ای از اونچه که قبلا بصورت کتبی خدمتشون داده بود تا مطالعه کنند، حالا داشت به سمع مبارکشون میرسوند!
فراست که ساکت شد، یکی از خوش تیپ های قلچماقشون که فکر کنم بکایی صداش میزدند، شروع به نطق کرد:
ـ خب فکر می کنم آقای پازوکی هم قبول دارند که علیرغم کارنامه ی موفقی که در این چهارسال داشتند، در خصوص این قرارداد خیلی ناشیانه عمل کردند و با خرید حجم زیاد و پرداخت کل مبلغ خرید و ارسال اون در دو مرحله، منفذی رو باز گذشتند که در حال حاضر راه هرگونه ادعا برای درخواست ارسال دوم، به بن بست برخورد کرده.
یهو بغل دستیش شروع کرد حرفهای این خوش تیپه رو به به و چه چه.
منم تعارف رو گذاشتم کنار و یکی در میون بهشون خیره شدم و دوباره نوبتی به اون دیگران مأخوذ به حیایی که اکثرا در جلسات سکوت پیشه میکردند و من هیچوقت برام مهم نبوده که اسامیشون رو به ذهن بسپرم و براشون خود شیرینی راه بندازم! البته فعلا به فراست کاری نداشتم؛ چون گرچه موضع اش جلوی من مشخص بود و طرفم رو میگرفت؛ ولی گزارش شفاهیش، اونی نبود که ازش انتظار داشتم. دلم میخواست مثل همیشه جدی تر و پرابهت تر ظاهر بشه و خیلی آشکار طرف من رو بگیره.برای همین گذاشتمش توی نوبت تا خصوصی حالش رو بگیرم!
بالاخره با مکث چند ثانیه ای که پیشه کرده بودم، صدام دراومد!
ـ میشه بپرسم که کدوم یک از آقایون شوهر خواهر کاشف ارجمند هستید؟!
romangram.com | @romangram_com