#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_131
نیشش هم تا کناره های گوشش باز مونده بود.
با خوشرویی دعوتش کردم تا یه چیزی بخوریم و راه بیفتیم.
داشتم در رو قفل میکردم تا با ماکان سوار آسانسور بشیم که یک عدد امیرعلی از آسانسور بیرون اومد! بهترین چیز صلح سفید بود تا بتونیم این مدت رو کنار هم سر کنیم.
دست جلو بردم و دوستانه گفتم :
ـ سلام امیرعلی خان.چطوری داداش؟ جای بابا خالی نباشه!
دستم رو با اون دستای درشت استخوونیش، محکم فشار داد و بدون رها کردن یه نگاهی هم به سمت ماکان چرخوند و گفت :
ـ سلام خدمت همسایه ی عزیز! شما اینجا تکی زندگی میکنید یا شبها برای رفیقاتونم مهمونسرا افتتاحیه دادید؟!
خب به هرحال فکر میکنم این بشر یه توگوشی از من میخواد! ولی چه کنم پدرش این نیم من رو به من سپرده.
ـ ایشون دوست و وکیل من هستند و همین الان دنبالم اومدند تا در معیتشون باشم.اطلاعات کافی بود یا بیشتر بگم ؟!
بالاخره این دست بی نوای من رو رها کرد و به ماکان که الان برزخی بود و با اون کله ی فرفری و چشمای خمارِ زاغ که ارثیه ی جدِّ آذریشون بود و میتونست با سگِ چشماش ، گرگ رو حواله ی بیابون بکنه، نگاهی انداخت و بالاخره غلاف کرد و سری تکون داد و به سمت در آپارتمونشون به راه افتاده.
با ماکان داخل آسانسور شدیم و دکمه ی پارکینگ رو زدیم و با اطمینان از اینکه کلی دیوار بتون احاطه امون کردند و صدامون به امیرعلی نمیرسه، پقی به خنده افتادیم و تا میتونستیم با بالاترین اصوات ، قهقهه زدیم. بچه سوسول نمیتونه شلوارش رو بالا بکشه و هی واسه ما شاخ و شونه میاد. من که میدونستم رمز کاری ماکان در همین نگاهشه و اصلی ترین چیز در جذب موکّلاش، به جز موضوع کارآمدیش، همین تیپ و موهای فر درشتی که غالبا از پشت میبست و سگی که ته چشماش بود و هر وقت واجب میدید ، رهاشون میکرد! به پارکینگ که رسیدیم دیگه آروم شدیم و ماکان با همون ته خنده گفت :
- همیشه اینطوریه ؟
ـ والا همیشه اش رو که نمیدونم؛ ولی این دو سه باری که دیدم ..آره یه جور وسواس بچگونه به خواهرش داره!
romangram.com | @romangram_com