#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_120


-باید یه گزارش از سفرم رو به هیئت مدیره بدم و احتمالا اونا هم یه جلسه می‌ذارند و شاید خود تو رو هم بخواند که حضور داشته باشی تا نهایتا نتیجه اشون رو ابلاغ کنند.

خواستم برم که صداش منو نگه داشت:

ـ پازوکی ! یه دقیقه صبر کن !

با طمأنینه بلند شد و کفش هاش رو پا زد و به سمت میزش رفت و کشوی اولی رو باز و یه بسته شکلات کوچیک خارجی رو بیرون اورد . با لبخند طرفم گرفت و گفت :

ـ تو می‌ری اونور که چیزی با خودت برامون نمیاری ؛ اما من یه چند تا بسته شکلات اوردم که اینم سهم تو!

تمام صورتش با لبخند شکفته بود موقعی که اون جسم کوچیک رنگارنگ رو به دست من می‌داد و منم مثل یک دست و پا چلفتی تمام عیار نسبت به این اشاره ی محبت آمیزش، ساکت بودم و واقعا جوابی نداشتم که بدم؛ فقط تونستم با یه حس خنثی از دستش بگیرم و تشکری کنم و از اتاقش بیرون بیام. خدا رو شکر کردم که از صبح کتم رو درنیاورده بودم و الان می‌تونستم با قراردادن اون بسته ی خوشگل در جیب کناریش، با خیال راحت به دفتر کارم برم و نظر کسی رو هم جلب سوغاتی عزیزم نکنم؛ چون به هیچ وجه تصمیم نداشتم که اون رو با کسی شریک بشم!

«شازده کوچولو پرسید :

-کی اوضاع بهتر می‌شه؟

روباه گفت :

- از وقتی که بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره.

آنتوان دوسنت اگزوپری»

همه چیز به خودم بستگی داره! اوضاع فقط اینطوری بهتر می‌شه !

امروز که این جمله رو می‌خوندم ؛ سه روز از دیدارم با فراست گذشته بود و انگار روی همه ی شرکت گرد خواب پاشیده بودند.

romangram.com | @romangram_com