#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_119


ـ هیچ به فکرتون نرسید که چرا تا قبل از اومدن کاشف همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت و با ورود اون و جلسات کذایی که تنهایی برگذار

می‌کرده، یهو همه چی به ضرر ما می‌چرخه و اونا زیر بار ارسال بقیه ی چای قرمز نمی‌رند؟!

خیلی مهبوت بود و منم کاملا درکش می‌کردم که حس خــ ـیانـت ، چقدر دردناک می‌تونه باشه. اینکه به کسی اعتماد کنی و با این باور همراهش بشی که قراره حامی ات باشه؛ ولی از پشت خنجر بزنه و زیرپایی شدیدی بگیره که مغزت رو آسفالت ، کوبیسم دردآور و پر اندوهی رو برات به نمایش بذاره!

ـ باید بگم تمام مدت، فکرم به این مشغول بود که کاشف چه جوری از این سفر شما مطلع شد و درست در یک تقارن زمانی ، به بهونه ای خودش رو به اونجا رسوند تا توی قضیه ای که اصلا بهش ربطی نداره و منفعتی هم به اون نمی‌رسونه و تازه به منی بر می‌گرده که می‌خواد سایه‌ام رو با تیر بزنه، خودش رو دخالت بده و نقش دایه ی مهربون‌تر از مادر رو هم بازی کنه!

متفکرانه به نقطه ای خیره شد و دوباره پاهاش رو جابجا کرد، انگار آروم و قرار نداشت. بعد خم شد و از داخل شکلات خوری کریستال قرمز و سبز خوشرنگ روی میز یه تافی نعنایی برداشت و با دقت زرورقش رو باز کرد و بدون تعارفی، چیزی، توی دهنش گذاشت! تازه انگار متوجه ی من شده باشه.همونطور که به ملچ و ملوچ افتاده بود با دست اشاره کرد که «تو هم یکی بردار!»

به جای یکی، دو تا برداشتم و اونم نگاهش به دومی موند؛ ولی من یکی‌اش رو خوردم و اون یکی رو انداختم توی جیب کتم و بهش لبخند زدم و منتظر جوابش شدم!

همین طور که داشت قورت می‌داد گفت :

-داشتم به این فکر می‌کردم که از اولش چطور شد که ارجمند از سفرم مطلع شد؟ یادمه وقتی با دفترم تماس گرفت و گفت اونم راهی چین هست اصلا برام سوال برانگیز نبود که از کجا فهمیده و فقط در نظرم اینطور اومد که خب اونم مدیره و یه سفر کاری به چین داره؛ اما اون موقع فقط به تو گفته بودم و اینکه هیئت مدیره در جریان این سفر بود. با وصفی که می‌گی یکی از اعضاء شوهر خواهرشه، پس حتما از همون کانال فهمیده.

ـ بفرما؛ معما حل شد! شوهر خواهر جان، فوری نخ می‌ده دستش که وقت کُن فیکونی پازوکی مظلومه و برای اینکه شما هم کاری از پیش نبرید.این سرخر رو می‌فرسته تا موقعیتش رو برای جایگزینی با من فراهم کنه. منتها من هنوز سردرنیاوردم که جریان این چینی ها و توسعه و حضور چانگ این وسط چیه؟چانگ خیلی اصرار داره که من رو با خودش ببره و مرتب می‌گه اینجا واسه ی من کمه و گوی موفقیتم در اونجاست و اَل و بَل؛ ولی سوال اصلی اینه که اگه اونا به خاطر ضررشون بابت قرارداد و سماجت من روی مدارکم و اینکه شما هم از پشت من دراومدید و حتی تا اونجا رفتید ؛ می‌خواند یه جوری از دست من توی این شرکت خلاص بشند و برای همین هم با کاشف همدست شدند و بخاطر حداکثر بیست هزار دلار اینهمه برنامه عَلَم کردند، پس چرا چانگ ماموریت داره که به اونجا صادرم کنه و درست دم سوراخ دماغشون من رو نگه دارند؟!

ـ آره حق با توئه ! یه چیزی این وسط جور درنمیاد.به خصوص که اینا دنبال قراردادهای دیگه ی ما هم بودند؛ وگرنه فقط بارمون رو نمی‌فرستادند و لازم به این همه جنگولک بازی و ارسال «یی شین چانگ» و..برنامه توسعه و این حرف‌ها نبود!

نیشم برای حساسیتش روی اسم مری، باز شد. خودشم خنده اش گرفت.

ـ اگه اجازه بدید من دیگه برم چون جلسه ی طولانی داشتن با شما هم، اصلا منطبق با سیاست‌های هوشمندانه شرکتی نیست و الانه که دل مری خانوم شور بیفته؛ فقط قضیه ی این ضرر و زیان چه جوری حل و فصل می‌شه؟

با لبخندی گفت :

romangram.com | @romangram_com