#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_116


هم دوست داشتم نگاهش کنم و هم هنوز ازش مکدر بودم. طبق معمول به سمت مبل تک نفره ی همیشگیم رفتم و بدون تعارفی نشستم؛ ولی اون به جای مبل دو نفره ی مورد علاقه اش، نزدیک من شد و روی مبل تک نفره ی دیگه ای که درست کنار من بود نشست. کمی تعجب زده به سمتش چشم چرخوندم.ماشالا رو نیست وقتی که گفت :

ـ خیلی با چانگ صمیمی شدید ، نه ؟!

یعنی توی همچین موقعیتی، اول از همه این رو باید بگه ؟! یک صدم ثانیه با شل شدن عضلات صورتم برای یه لبخند بی موقع ، فاصله ای نداشتم که سریع متمرکز شدم و دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم :

ـ خیلی با کاشف ارجمند ندار شدید که سر صبح با همدیگه میاید شرکت ، نه ؟!

عضلات صورتش فرو ریخت و لبخند قشنگی تحویلم داد و منم طاقت نیاوردم و از اون لبخندهای هر صدهزار سال یه بارم رو بهش تقدیم کردم.

ـ پازوکی ! ما همزمان رسیدیم جلوی شرکت و انتظار نداری که مراوده های شغلی رو کنار بذارم و با کسی که چهار روز همراهِ من و قدم به قدم دنبال این بود که با این چینی ها به نتیجه برسیم ، بی محلی کنم، هوم؟

پیشونی و دور چشمام رو چین دادم و با حالت خودش گفتم :

ـ بنده و خانم چانگم همزمان رسیدیم و مسلما بعد از یه هفته که در دفترم؛ نشست و برخاست داشتیم و ایشون کاملا قصد اغفال بنده رو داشته و پیشنهادات شادمانه ای رو تا همین لحظه برای من طرح و برنامه ریخته، خب! انتظار ندارید که کمی صمیمی نشده باشیم و نخوام که با ایشون وارد ساختمون بشم ، هوم ؟

خنده‌ی ریزی کرد :

-خیلی خب! تو بردی؛ ولی اون نگاهت جلوی اونا اصلا دیپلماسی و درست نبود!

ـ اتفاقا خیلی هم بود.چون همه ی مشکلاتی که در حال حاضر داریم یه نخش می‌رسه به این دو نفر و همون بهتر که فکر کنند بین ما شکرآبه و اونا راحت‌تر می‌تونند بتازونند!

ـ پازوکی من احساس تو رو نسبت به ارجمند متوجه هستم؛ ولی طی سفرمون جز اینکه مدام از کارآمدی های تو بگه ، چیز دیگه ای ندیدم.

پوفی کشیدم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com