#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_115
ـ یی شین !
ـ جان ؟!
ـ اسم اصلیم یی شینه.تو مسافرتها و برای اینکه راحت تر باشیم از یه اسم مستعار استفاده میکنیم. مری اسم انگلیسی و مستعار منه !
خب یعنی حالا من باید چی کار کنم؟ یی شین بگم که صمیمی تر بشیم و دیگه خر بیار و باقالی بار کن! رضا هم اون پشت ایستاده که از سقف آویزونم کنه.
ـ من که با خانوم چانگ راحت ترم؛ ولی باز بخاطر تو سعی میکنم همون مری صدات بزنم.اونی که گفتی یه مقدار تلفظش سخته و میترسم آواش رو صحیح نگم!
دیگه نگفتم که خودت خشایار رو خیلی بد تلفظ میکنی.
ـ خشایار تو نمیخوای به حرفهام گوش بدی و من با تموم قلبم میخوام به تو کمک کنم.خواهش میکنم این شرکت و با هر چی که داره اذیتت میکنه رها کن و با من به چین بیا.اونجا خیلی موفق تر خواهی بود.این رو بهت قول میدم!
در شرایطی بودم که سکوت بهترین پاسخ بود؛ برای کسی که لجوجانه روی موضع خودشه و علیرغم همه دوست داشتن و خوشم اومدنهایی که میگه، بازم احساس طرف مقابلش رو نادیده میگیره و با سوزن گیر کرده اش ، یکّه میتازونه!
دلم میخواست زودتر پیش فراست برم تا به جای نگاه سرشار از ناراحتیم، با کلامم حرف دلم رو بزنم و ازش گله کنم که علیرغم اینکه میدونه چقدر با این کاشف مسئله دارم، باز اول صبحی عین دسته ی پرچم صف صبحگاهی مدارس، باهاش وارد شرکت میشه و تیرِ خلاصم رو...بنگ.. وسط پیشونیم میپوکونه.شایدم به رگ اصلی قلبم که اینقدر ضربانش آزار دهنده و معما برانگیز بود.
پنج دقیقه مونده بود به قرار فراست که احمدی عزیز ، سر و کله اش پیدا شد. دقیقا حس فاتحی رو داشت که از نبرد نابرابر، پیروز بیرون اومده و حالا ژنرالش رو دعوت میکنه که بیاد و گزارش بده که چه توطئه هایی رو از سر گذروندیم وچه سربلند بیرون اومدیم!
ـ سلام آقای پازوکی.آقای ارجمند همین الان کارشون تموم شد و خانوم فراست گفتند شما سریعتر تشریف بیارید تا از زمان بیشتری برای گزارشات داخلی استفاده کنید!
این رو گفت و یه چشم غره هم به چانگ رفت . خنده ام گرفته بود از این همه روحیه ی جنگنده ی این دختر غم زده ی دیروز و پر روحیه ی امروز!
بی اینکه به چانگ نگاهی بندازم ، پشت سر احمدی راه افتادم. در اتاقش نیمه باز بود و فراست به محض دیدن سایه ی من، ازم دعوت کرد که داخل برم.
romangram.com | @romangram_com