#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_114


ـ سلام کاشف ارجمند.رسیدن بخیر..اینورا ؟!

ـ این چند روزی که با خانوم فراست توی چین بودیم همش ذکر خیر تو بود و دنبال قرارداد آخرت.

الان این مردک داشت تیکه بارم می‌کرد؟! دوباره نگاه پر از حرفم رو به سمت فراست چرخوندم و بم تر از همیشه گفتم:

ـ سلام خانوم، رسیدن بخیر!

فراست هم قدمی جلوتر اومد و اول با چانگ سلام و علیکی کرد و بعد به سمت من رخ جلوه داد!

ـ ممنون پازوکی، خوبه دیدمت ! نیم ساعت دیگه که کارم با آقای ارجمند تموم شد بیا دفترم که خیلی باهات کار دارم.

نفسم رو آروم بیرون دادم و به شال خوشرنگ و مانتوی گرمی که به تن داشت و خیلی خواستنی اش کرده بود نگاهی انداختم و با گفتن «حتما» ازشون جدا شدم و به چانگ هم تعارف کردم که جلوتر از من به سمت اتاقم بریم. چانگ هم یه سری برای اون دو تا تکون داد و همراهم شد!

تازه پشت میزم نشسته بودم که مری نتونست طاقت بیاره:

ـ از کاشف بدت میاد؟ یا از اینکه همراه فراست بود ناراحت شدی؟!

به نام خدا ! باز می‌خواد بره تو فاز رمانس و آخرش حرف رو بکشونه به اینکه بیا با هم صمیمی بشیم !

ـ از کاشف بدم نمیاد. از توطئه ی توی مغزش و زیر آب زنی هاش و برنامه هایی که داره و ظاهرا تو هم ازشون بی اطلاع نیستی ، خوشم نمیاد !

دوباره لب ورچید !

ـ مری !

romangram.com | @romangram_com