#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_113


سریع برگه رو برداشتم و خطوطش رو پشت سر هم از نظر گذروندم.از عشقش به من و تا غم و غصه‌های ناشی از سال‌ها دوری و احساسی که در من به جا گذاشته و حق داشتنم برای اینکه هیچ وقت نبخشمش و ..و ..و تا اینکه :

خشایارم؛ سال‌ها در فراقت کار کردم تا خیالت کمتر باعث آزردگی روح و روانم باشه و محمد هم هیچ وقت اجازه ی خرج کردن درآمدِ حاصل از کارم رو در زندگی مشترکمون نمی‌داد و ..و ..و.. من تمامی ماحصل زندگی شغلیم رو به همراه اونچه که آقاجونِ خدابیامرز که عاشقانه تو رو دوست داشت و خودش رو در اصرار به طلاق و رفتنم با محمد و تنهایی تو مقصر می‌دونست رو به عنوان ارثیه و قبل از فوتش به من سپرد تا به طور مساوی برای تو و خدایار باشه..و ..و .. و اکنون بهترین زمان برای اینه که به تو تقدیم کنم تا برای پیشرفت شغلی و زندگی شخصی ات از اون استفاده کنی.از تو تمنا دارم که خواسته ی این مادر غمگین رو رد نکنی و این فرصت رو به من بدی تا بتونم اونچه از بی مهری من باعث آزردگی خاطر تو شده، ذره ای جبران کنم. نیمه شب جمعه به آلمان و سپس به سوئد پرواز داریم و مصرانه ازت دعوت میکنم که برای گشت و گذار هم که باشه، پیش من و خدایار بیای و خوشحالمون کنی. همیشه عاشقتم : مادر

خیره به حواله ی سی هزار یورویی و یه خشم پنهونی که انگشتام رو به جنبش می‌نداخت تا کل برگه‌های مقابلم رو به همراه اون ارثیه و دسترنج مامانِ خیلی بَد و بی معرفتم رو ، پاره و ریز ریز کنم تا هیچ اثری از آثارشون باقی نمونه.آخه چطور تونست که فکر کنه با یه پولِ ..یه پولِ بی مقدا...نه خب! نمی‌تونم نادیده بگیرم که با یه پول قابل توجه خواسته که من رها شدگیم رو فراموش کنم و مثل گذشته ها که جونم به جونش وصل بود، باشم؛ ولی واقعا یه همچین انتظاری داشت؟!

دوباره دست جلو بردم تا به جای ریز ریز کردنشون، با یه شعله ی کبریت دخلشون رو بیارم و به پودر کربن تبدیلشون کنم تا اصلا و به هیچ طریقی در طبیعت بازیافت نشه؛ ولی.. ولی ..من که یه جوون کم سن و پرادعای بی منطق نیستم که دیوونه بازی دربیارم و بخوام با منم منم کردن حرف خودم رو به کرسی بنشونم.شاید اگه ده سال پیش بود، عکس العملم دقیقا همین بود ولی الان ..نه ! من در بیست و هشت سالگی با تجربه های زیادی که توی مراوده های شغلی به دست اوردم و ارزش خیلی چیزها از جمله پول و زحمتی که والدین با سال‌ها کار و تلاش برای کسبش به صورت حلال، می‌کشند و آرزو دارند که بتونند باری از روی دوش زندگی سخت فرزنداشون بردارند، نهایت حماقت می‌دونم که دست به چنین کار نابخرادانه و مسخره‌ای بزنم. پس در نهایت درایت و هوشمندی حواله ی فوق العاده ارزشمندم رو خیلی مرتب داخل پاکت گذاشتم تا دراولین فرصت ؛ نقد و به حساب خودم واریز کنم! خدا بده برکت! بابا به تلافی سال‌ها غصه خوریم یه آپارتمان پیشکش کرد.مهتاج خانومم یه حواله ی طلایی .دیگه باید از خداوند متعال چی بخوام؟! خیلی هم شاکرش هستم و اولین کارم اینه که ده درصد نقدینگیم رو به حساب کودکان سرطانی بریزم.چقدر با خودم صفا و حال می‌کنم تا چشم کاشف دربیاد!

سوغاتی های خدایار رو با دقت دراوردم و با جون دل و خیلی منظم توی کمدم قرار دادم.از حس و فکر اینکه فردا فراست بیاد و تعریف کنه که با این چینی ها تا کجا پیش رفتند، نمی‌تونستم به این زودی بخوابم.ورزشی‌هام رو پوشیدم تا برم و کمی بدوم تا خستگی من رو بندازه و به خواب عمیقی برم. در طی دویدن‌هام به فکر اسمی هم بودم تا ماکان برای ثبت شرکت استفاده کنه.یه اسم باحال و تاثیرگذار برای یک شرکت بازرگانی.هر چیزی رو توی ذهنم بالا و پایین می‌کردم ولی اکثرا باب دل نبود.نزدیکی های خونه بودم که جرقه ای در ذهنم زده شد تا اگه از لحاظ اداره ی ثبت شرکت‌ها موردی نداشته باشه و یا قبلا توسط شرکت دیگه ای ثبت نشده باشه، ماکان بتونه اون رو به عنوان اسم شرکت معرفی کنه.بالاخره دویدن هام باعث شد که فکرم راه بیفته و یه اسم خوبی به ذهنم برسه.یادمه گفته بود بهتره اسم شرکت دو سیلابی باشه که برای ثبتش هیچ مشکل بوجود نیاد.پس می‌شه امیدوار بود که این اسم انتخابیم پذیرفته بشه.

صبح سرحال و شادمان یه دست سِت شیک از سوغاتی های خدایار، به تن کردم و صورتم رو که بعد از سه روز، شیوشده بود با کرم مخصوصش، ماساژ دادم و به قول عزیز برادر، خیلی نامبر وان به سمت شرکت راه افتادم.

نبض کنار گوشم محکم به حلزونیش می‌زد. به طوریکه صداش رو می‌شنیدم و من سر در نمی‌اوردم که چرا باید با دیدن فراست و کاشف در کنار هم که به سمت ورودی ساختمون می‌رفتند، اینقدر تپش قلب بگیرم و حقیقتا هیچ جوابی براش نداشتم!

خب گاهی عدو در لباس فرشته ی خدا ظاهر می‌شه و این مری رو که زودترین زمان ورودش به شرکت ساعت نه و نیم الی ده صبحه؛ راس ساعت هشت از خودروی شخصیش پیاده می‌کنه و در کنار من قرار می‌ده تا حس سرخوردگی ای که از تصویر مقابلم بهم دست داده بود، کمی کاهش

پیدا کنه.

و بهترین هدیه ی خدا دقیقا موقعی کف دست من گذاشته شد که فراست موقع ورود به سالن شیشه ای گردن چرخوند و از صدای پر ناز مری که به آرامی همپا با من و پشت سر اون دو تا در حرکت بودیم و برام قصه ی ناراحتی‌اش رو از حرفی که دیروز بهش زده بودم و باعث خروج نابهنگامش از شرکت شدم، تعریف می‌کرد و ظاهرا دلجویی من رو می‌طلبید و برگشتن فراست همانا و چشمای پر از گِله اش هم همان! «گِله؟!»واقعا؟!من باید شاکی باشم که دوش به دوشِ دشمن شماره ی یک بنده وارد شرکت می‌شه و قلب من رو از جا درمیاره.خیلی جدی و در حالی که می‌دونستم درست در شرایطی هستم که چشمام می‌تونه یه مار رو گیج کنه و به جای لونه اش ، خودش رو توی آتیش بندازه، بهش نگاه کردم و در سردترین حالت سلام دادم.

اون کاشف نفله هم چرخی زد و در حالیکه فرم لبخندش بیشتر به خنده ی پر ابهام جوکر می‌زد ، به سمتم قدم تند کرد و گفت:

ـ بَه ببین کی اینجاست؟! سلام خشایار جان! چطوری مرد؟!

نگاهم رو از فراست برداشتم و یه چرخی به سرتا پای بیقواره اش گردوندم و باهاش دست دادم :

romangram.com | @romangram_com