#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_112
پقی زیر خنده زدم و سرخوشانه گفتم :
ـ هر کی نده!
بابا هم خندید و گفت :
ـ پدرصلواتی همچین میگی هر کی نده که انگار تا حالا رستورانی نبردمت و غذایی هم بهت ندادم.
با لبخند گفتم :
-شوخی میکنم بابا.اصلا این ساعت کجا بازه و غذاشون آماده ؟! میرم خونه و یه بندری درست میکنم و به بدن میزنم.اگه میای که بیشتر هم میچسبه و با هم یه چیزی میخوریم.
ـ نه؛ خیلی از کارهای امروزم مونده.باید سریعتر برم تا شب دیر نکنم و غرغر فرنگیس درنیاد.تو هم نمیخواد راهت رو دور کنی تا من رو برسونی.اینجا دربست میگیرم و میرم.
باهاش دست دادم و دو طرف صورتش رو بوسیدم و خداحافظی کردیم و منم اول یه مقدار خرید که صددرصد شامل سوسیس و سس فلفل و باگت میشد و بعد هم پیش به سوی خونه .
از ماشین که پیاده شدم یادم افتاد که از پنجشنبه، هدایای خدایار توی صندوق عقب مونده و من چقدر سرم گرم بوده که فراموش کردم اون رو بالا ببرم تا ببینم این نیم وجبی چه چیزهای نامبر وانی برام گرفته و با اونهمه لباسی که بابا برام اورده بود و روی صندلی عقب ماشین پهنشون کرده بودم ؛ کلی بار داشتم که به بالا برسونم.شانس اوردم که وقت نکرد کتابهام رو تو کارتنی بچینه و برام بیاره وگرنه کارم دراومده بود.
بعد از غذای خوشمزه و تندی که برای خودم درست کردم و گوارای وجود شد، لباسهام رو داخل کمد آویزون کردم و نشستم روی تخت تا
بسته ی بزرگ خدایار رو باز کنم که در نهایت شگفتی اولین چیزی که ازش روی تختم افتاد یه پاکت آبی خوشرنگ که سرش، با لاک خاصی مُهر و موم شده بود.
با تعجب زیاد دست دراز کردم و با آرامش، مشغول باز کردن و چشم چرخوندن به داخلش شدم. دو برگه به دست خط مامان با یه حواله ی بانکی! به اعداد دقت کردم.خدای من !
یه حواله ی بانکی قابل وصول در ایران، به مبلغ سی هزار یورو که تقریبا معادل صد و بیست ـ سی میلیون ما میشد! و این حواله چهل و هشت ساعت توی صندوق عقب ماشینم بوده و با خودِ خجسته دلم از بهشت زهرا تا شرکت و کوچه پس کوچه های اطراف مسجد و ... میبردم و میاوردم؟! این مادر ما هم عجب دل گنده ای داره که این رو لای بسته ی لباس و سوغاتی ها پیچیده و یه کلمه هم در موردش به زبون نیاورده که لااقل بسته رو زودتر بیارم خونه تا یه جای امن باشه.اصلا وسط سوغاتی های من چی کار میکنه؟نکنه..
romangram.com | @romangram_com