#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_111


با فشار زیاد جلوی لبخند کش اومده‌ام رو گرفتم و سعی کردم حواسم رو به سخنران محترم بده .

دوباره گفت :

-خدابیامرزدش؛ ولی بدجور زد به کاسه کوزه مون!

ـ چرا؟!

خیلی آروم پچ زد :

-مثلا قرار بود بیشتر مراوده کنی و نوه اش رو زیر نظر بگیری!

منم همون جور آروم کنار گوشش گفتم:

-فعلا که برنامه مون عقب افتاد.تازه داداشش پریشب با توپ پُر من رو سوال جواب می‌کرد که چرا بغل گوش خواهرش، خونه مجردی راه انداختم.

ابروهای بابا مثل دو تو بالِ در حال پریدن ، از چشماش فاصله گرفتند.

ـ سعی کن یه چند وقت با ملاحظه و سر به پایین بری و بیای تا تکلیف خونه و دخترشون معلوم بشه.

ـ باشه؛ حواسم هست!

از میوه‌های تعارفی فقط موز رو که از همه کم دردسرتر بود ، خوردم و با پایان مراسم به همراه بابا یه دور دیگه تسلیت گفتیم و خارج شدیم.

ـ بیا یه جا ببرمت و ناهارت بدم که آبرو برام نذاشتی!

romangram.com | @romangram_com