#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_110


زمان رو از دست دادم و با دردی که در گردنم بخاطر خم شدن طولانی روی پرونده مقابلم به وجود اومد؛ متوجه ساعت شدم.

فکر نمی‌کردم که این مرغابی تا این حد زبل باشه و در نهایت خونسردی ، چنین بند ماده‌های ریزی توی کل قرارداد بیاره که با استفاده ازشون می‌شد خیلی مانور مالی داد و یه جاهایی هم به جیب مبارک سرریز کرد. تازه می‌فهمیدم که چطوری بعضی ها خیلی قانونمدار ، پول به جیب می‌زنند و از قِبَل این مدل قراردادها، رونق مالی پیدا می‌کنند.کارش خیلی زیرکانه بود و به سن و سالش نمیومد که همه‌اش نتیجه ی خاکستری‌های مغز بی خرد خودش باشه. ذهنم رفت سمت همون شوهر خواهر کاشف که جزو هیئت مدیره امون هست.دلم خواست بدونم که اون کیه و آیا نقشه ریزی و خط دهی اصلی از طرف اونه یا نه؟ با شناختی که از بی عرضگی های کاشف داشتم برام قابل قبول نبود که این جریانات فقط از گور اون بلند شده باشه.یه قطعه ی پازل کم و تنها شخص نامعلوم بازی، جناب شوهر خواهر بود!

کار رو جمع و جور کردم تا هم یه چیزی بخورم و بعد به دنبال بابا، برای رفتن به مسجد برم. در اتاق رو بستم و به سمت سالن مدیریت و سراغ احمدی رفتم. تا من رو دید از جاش بلند شد و کتابی رو که داشت می‌خوند از دستش روی زمین افتاد. زودتر از خودش خم شدم و کتاب جلد رنگی « لطفا گوسفند نباشید » رو به دستش دادم.احتمالا بخاطر سالاری این تیتر رو انتخاب کرده بود. گفتم :

-کتاب خیلی خوبیه.من که چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم.

لبخندی زد و گفت :

،-اِ ..شما هم خوندینش؟

ـ بله؛ حالا اینا رو ول کنید.من باید برم ختم و دیگه هم برنمی‌گردم.حواستون رو جمع کنید و مواظب اوضاع هم باشید.به حسینی و خانم رسولی هم سپردم که هواتون رو داشته باشند.

نگاه سپاسگزارانه شو به من دوخت و حس اینکه یکی از مردان ایکس هستم رو به من القاء کرد.منم با جدیت سری تکون دادم و خداحافظی کنان ازش فاصله گرفتم.

بیست دقیقه از شروع مجلس گذشته بود که با بابا جلوی سر در مسجد رسیدیم و با آقا جمال دست دادیم و خداآمرزی گفتیم و به سمت مردونه و جلوس در گوشه ای از سالن ؛ دقیقه‌ای نگذشت که امیرعلیِ عزیز به فردی اشاره کرد که برامون چای و حلوا و خرما بچرخونه ! ظاهرا هیبت بابام با اون تیپ و ادکلنش، گرفته بودتش و قصد لگدپرونی نداشت.منم که وقت نکردم ناهار بخورم و بدون هیچ تعارفی یه چند تا خرما و حلوای گرد و قلمبه ای که توی زرورق های مشکی چیده و پُر از مغز پسته و گردو بودند، با چاییم بالا فرستادم و یه سه چهار تا فاتحه با درصد تمرکز بالا برای اون خدابیامرز!

بابا آروم در گوشم گفت :

- ناهار نخوردی؟

ـ نه !

ـ معلومه !

romangram.com | @romangram_com