#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_109
ـ این چانگ کجا رفت؟ چقدر بد خُلق بود.جواب سلامم نداد.رضا باهاش همراه شد ولی محل اونم نذاشت!
ـ ولش کن.بهم گفت ناهار مهمونم کنه منم رد کردم.
عینهو پسر بچههای ذوق زده ای که جلوشون یه دیس رولت خامه ای گذاشته باشند بهم نگاه کرد و گفت :
ـ دمت گرم! واقعا بهت افتخار میکنم که اینقدر جدی و مقاومی.هر کی جات بود تا حالا ماه عسلم رفته بود!
ـ بیشین بینم .واسه ما نسخه میپیچه! این حرفها به گوش رضا برسه دلمه پیچمون میکنه.حوصله ی دردسر داری؟ خوبه بهت سپردم که از چانگ و پیشنهاداتش چیزی از این اتاق بیرون نره.الان یکی رد بشه همه چیمون رو هواست.
سری تکون داد و پوشه ای که دستش بود رو مقابلم گذاشت:
ـ بیا اینم سالاری جون برام آماده کرده.امروز همش شربت خوری بود و عین باقلوا کارام رو برام انجام میداد.خودمونیمها اگه ریگی تو کفش نداشت خیلی کارمند خوب و زبده ای میشد.خیلی سریع همه چی رو آماده و روبراه میکنه!
یه نگاه از صد تا فحش بدتر بهش انداختم و گفتم :
ـ بله؛ اونوقت فکر میکنی اگه نقشه ی پلیدی نداشت اصلا میومد کارهای توی تنبل رو انجام بده.پاشو برو با این توهمات فانتزیِ مخ فریز شده ات تا بتونم تمرکز کنم و ببینم توی این قرارداد، چقدر زیرآبی رفته!
اخمی حواله م کرد و ضمن خروج از اتاق گفت:
-برم پیش فرشتم یه خورده روحیهام عوض بشه.با تو که..
دیگه بقیهاش به گوشم نرسید!
خنده بی صدایی واسه ی این فرشته فرشته گفتن هاش کردم و به کارم مشغول شدم.
romangram.com | @romangram_com