#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_108


ـ چرا اتفاقا! نمی‌د‌ونم دقیقا موضوع چیه؛ ولی ظاهرا ارجمند هم به ایران میاد و قراره برای بعضی از معاملات دبی، از هیئت مدیره مجوز بگیره.

واقعا گل بود و به سبزه هم آراسته شد.هر دم به این چمنزار، بزی برای چَرا ، چترش رو باز می‌کنه و خوش خوشان، یه لگدم به منِ بی مادر حواله می‌کنه !

یه «عجب»ی گفتم و داخل اتاق شدم.به محض رویت کردنم از جاش بلند شد و با لبخند پر نشاطی گفت:

ـ امروز می‌خوام به جبران ناهار عالی‌ای که اونروز مهمونم کردی، ببرمت به یه رستوران چینی و نودال لوبیای سیاه که از غذاهای مورد علاقه امه، با هم بخوریم.

واقعا اراده و پشتکارش ستودنیه و من در برابر این همه استقامت ، سر فرود اوردم؛ ولی سیاست حکم می کرد که رضا رو دشمن نکنم و اگه واقعا چشمش این عروسک چینی رو گرفته ، با رفت و آمد خودم با این طناز، روح مردونه‌اش رو آسیب نزنم که بالاخره هر کدوم از همکارهای آدم، در هر ثانیه می‌تونند دشمن بالقوه ای باشند که با کج رفتاری و نادونی ما، به سرعت به فعل برسند و آب تو هاونمون بریزند. برای همین در نهایت احترام سر خم کردم و گفتم :

ـ فکر می‌کنم رضا نسبت به شما احساساتی پیدا کرده که خودتون هم در ایجادش بی تاثیر نبودید و می‌خوام صادقانه بگم که بخاطر رفیق و همکار قدیمیم نمی‌تونم اون رو نادیده بگیرم و همراهیتون کنم.امیدوارم درک کنید و من رو ببخشید.

عینهو سوسک دمپایی خورده ولو شد و به زبون چینی یه چیزایی رو آروم برای خودش ناله وار زمزمه کرد که من سردرنیاوردم!

سرش رو بلند کرد و گفت :

ـ من چیزی که رضا رو امیدوار کنه نگفتم.خب؛ نه اینکه باهاش مهربون نبوده باشم؛ ولی اینکه برای خودش حسابی باز کرده باشه..نه..اینطور نبوده!

ـ منم نظرم رو گفتم و امیدوارم تا پایان کارتون در این شرکت، متوجه حساسیت های مردونه ی منم باشید و طوری رفتار کنید که برای کسی سوءتفاهم بوجود نیاد.

با حالت قهر لپ تاپش رو خاموش کرد و کیفش رو برداشت و بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفت.

پیشونیم رو که به درد افتاده بود به میزم چسبوندم و بعد از یه دم عمیق و اکسیژن گیری ، دی اکسید کربن های ناهنجار رو با فشار قوی بیرون فرستادم. اصلا منو سنَ نَ که بخوام طرف رضا رو بگیرم و این نماینده گرانقدر چین عزیزمون رو ناراحت کنم و تبعاتش رو در برابر هیئت مدیره ی محترم به جون بخرم؟ هان؟! واقعا چرا گاهی اینقدر خر بازیم گل می‌کنه و برای کسی که حتی برام تب نمی‌کنه، مرگ و میر راه می‌ندازم؟!

یک دقیقه از خروج ناز گل خانوم نگذشته بود که عابد مثل کانگورو فرود آزاد کرد!

romangram.com | @romangram_com