#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_107
چه عجب آموزههای من روی ایشون تاثیراتی داشته.
یه نگاه کوچولو انداختم و دیدم رضا مثل مجسمه ی پخته نشده در کوره، ایستاده و هر لحظه ممکنه وا بره!
قدم برداشتم و آروم به سمت اتاقم حرکت کردم.متوجه ی سایه ی من شد و محکمتر ایستاد و منم پیش قدم دست جلو بردم:
ـ سلام رضا جان! اینجا ایستادی؟!منتظر من بودی ؟
یه نگاه نیم چپی به من کرد و دستم رو فشرد.
ـ سلام.نه؛ خب یعنی میخواستم ببینم مشکلی نداری.از همه ی بچه ها میپرسم تا بخاطر نبودن فراست، گیری توی کارها نباشه.
آره جون ننه اش با این بچه تربیت کردنش که توی روز روشن ، دروغهای تیره میبافه !
یه جوری نگاهش کردم که یعنی «خودتی» و گفتم :
ـ مشکل که یه چند تایی هست .فقط باید صبر کنم تا فراست بیاد و با خودش حل و فصل کنم!
هه! فکر کرده منم مثل خودش دروغ ردیف میکنم و میگم هیچ مشکلی وجود نداره و همه چی در امان و امانه!
تلگرامی گفت :
- خب باشه! فکر کنم امروز پرواز داشته باشند و فردا با هم به شرکت بیاند!
ـ با هم ؟ منظورت این نیست که کاشف هم همراهش میاد؛ نه ؟!
romangram.com | @romangram_com