#گلاب_و_چای_قرمز_پارت_106


دست به سینه به دیوار تکیه زدم و یه پام رو هم بالا اوردم و به دیوار چسبوندم تا کاملا تمرکز کنم و گوش بدم به زمزمه های این دو عزیز !

ـ رضا بهت که گفتم ترجیح می‌دم امروز همراهت نباشم.

ـ پنجشنبه که نبودی و به تلفن‌هام هم جواب نمی‌دادی، اونروز هم که با خشایار رفتی.

ـ گفتم که.. دوست داشتم ناهار رو با خشایار بخورم.

ـ فقط بخاطر اینکه بهت گفتم قراردادها دست من نیست، ازم دلسرد شدی؟

به به! بفرما همونی که فکر می‌کردم.

ـ نه ! خب تو که تقصیری نداری؛ ولی هیچ ربطی به بیرون رفتن من با خشایار نداشت.

همچین می‌گه بیرون رفتن انگار سر قرار بردمش.

ـ فکر می‌کنی خشایار نم پس می‌ده ؟!

بی تربیت! نم چیه ؟ خجالت نمی‌کشه مردک بوق!

ـ بهت که گفتم من فقط خوشم میومد که باهاش بیشتر آشنا بشم، همین !

جان عمه ی چینی ات! پس اونهمه پیشنهادات و دست نوازشت که امروز مستفیضمون کردی، چی بود؟

مری : بهتره برگردم تو اتاق.دوست ندارم اینجوری وسط شرکت بایستیم و صحبت کنیم!

romangram.com | @romangram_com