#قطب_احساس_پارت_426
زل زد در چشمهایش تا عکس العمل گلبرگ را ببیند.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
برود جنوب؟
آن هم چند روز؟
شاید این دوریِ چند روزه برای هردویشان بهتر بود!
انگار هر دو به دوری نیاز داشتند، بیتفاوت گفت:
- خب؟
- ناراحت نشدی؟
- نه چرا باید ناراحت بشم؟
- یعنی اصلا برات مهم نیست؟
- مهم هست؛ اما این مربوط به کارته، من میتونم این دوری رو تحمل کنم.
آهی کشید و گفت:
- ولی من نمیتونم.
دستش را دوطرف صورتش گذاشت:
- عزیزم بدون نگرانی برو، زود هم برگرد.
بنیامین دستهایش را گرفت، تند تند سر انگشتهایش را بوسید و گفت:
- دوری و ندیدن تو حتی اگه برای برای یه لحظه هم باشه من رو دیوونه میکنه، گلبرگ من بیتو میمیرم.
گلبرگ اخمی کرد:
- اوه، انگار میخواد بره سفر قندهار، پسرِ لوس؛ حالا هم پاشو بریم ناهار بخوریم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
romangram.com | @romangram_com