#قطب_احساس_پارت_425

بنیامین در حالی که هول کرده بود دستش را سمت ظرفشویی کشید.
شیر آب را باز کرد و فوری لبش را شست، در همان حال خودش را به خاطر کاری که کرده بود سرزنش میکرد.
گلبرگ خندید و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- خوبم دیوونه.
ناراحت نگاهش کرد و گفت:
- خیلی اذیتت میکنم نه؟
گلبرگ با بدجنسی سر تکان داد که چهره بنیامین جمع شد.
دستش را دور گردن همسرش حلقه کرد و گفت:
- ولی عیب نداره، زنها خیلی صبورن، به خصوص من که دوستت دارم.
باز با شنیدن دوستت دارم گل از گلش شکفت و لبخند عمیقی زد.
اما به ناگهان ناراحتی به سراغش آمد، گلبرگ پرسید:
- چیزی شده بنیامین؟
- آره باید باهات صحبت کنم.
- در مورد چی؟
به سمت پذیرایی هولش داد وگفت:
- بشین تا بگم.
روی کاناپه کنارش نشست.
به سختی گفت:
- یه مشکلی توی شرکت به وجود اومده، باید یک چند روزی برم جنوب.

romangram.com | @romangram_com