#قطب_احساس_پارت_424

از دیدن سرویس طلا سفیدی که داخل جعبه بود چشمهایش گرد شد.
آن قدر زیبا بود که نمیتوانست چشم از آن بردارد، صدایش آمد:
- منت کشی این مرد دل خسته رو قبول میکنی؟
لبخندی روی لبهای دختر نقش بست که بنیامین با هیجان گفت:
- دیوونهاتم به خدا.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

گلبرگ نگاهش کرد:
- آشتی میکنم به شرطی که دیگه من رو نزنی.
شرمنده سرش را پایین انداخت و همان طور که بلند میشد گفت:
- دست خودم نبود برگ گلم، دستم بشکنه که خورد تو صورتت.
خودش را درآغوش همسرش جا کرد و گفت:
- خب حالا بخشیدمت.
با لبخند سر گلبرگ را بالا آورد:
- فقط لطف کن دیگه شبها دیر نیا، خیلی نگرانت میشم.
- چشم، حالا بریم ناهار بخوریم؟
لبخند شیطانآمیزی زد، دستش را کشید و او را مهمان لبهایش کرد.
از شدت درد اشک در چشمهای گلبرگ جمع شد.
بنیامین متعجب عقب کشید و گفت:
- چی شده گلبرگ؟
گلبرگ دستش را روی لبش گذاشت، زخمش سر باز کرده بود و باز خون بود که روان چانهاش شده بود.

romangram.com | @romangram_com