#قطب_احساس_پارت_423

- دوستت دارم، آخ ولم کن، به خدا فقط تو رو دوست دارم.
دستهایش را رها کرد و گفت:
- خوبه، آره خوبه، همیشه من رو دوست داشته باش.
سپس نگاهی به زخم گوشه لب گلبرگ انداخت و کلافه از آشپزخانه خارج شد.
اولین بار بود که بدون صبحانه از خانه بیرون میرفت.
چایی ساز را از برق کشید، دوباره روی صندلی نشست.
نمیدانست چرا بنیامین هر روز به زور میخواهد دوستت دارم را از زبانش بشنود!نگاه دانلود رمان قطب احساس |

آهی کشید.
بعد از گذشت مدتی بلند شد تا فکری برای ناهار کند.
مرغ یخ زده را از فریزر درآورد، سادهترین غذایی که آن لحظه میتوانست درست کند همین بود.
مشغول آشپزی که شد زمان از دستش رفت، انگار برای چند ساعت همه چیز را فراموش کرد.
گذاشتن سر قابلمه برنج همزمان شد با صدای در و وارد شدن بنیامین.
به استقبالش نرفت، مگر مهم بود که ناراحت شود؟
با صدایش چرخید:
- برگ گلم.
جعبهی صورتی رنگ، به همراه شاخه گلی که دستش بود خبر از پشیمانیاش میداد.
گلبرگ سعی کرد ذوقش را پنهان کند، برای همین سرش را پایین انداخت.
بنیامین پیش آمد و جلویش زانو زد.
گلبرگ متعجب نگاهش کرد که او جعبه را باز کرد.

romangram.com | @romangram_com