#قطب_احساس_پارت_422

نمیخواست دوباره اشکهایش جاری شود، پس چشمهایش را محکم روی هم فشار داد.
لبش را به گونه گلبرگ چسباند و زمزمه کرد:
- قهری برگ گلم؟
گلبرگ نگاهش کرد.
در چشمهایش التماس موج میزد.
گلبرگ با صدای لرزان پرسید:
- تو به من اعتماد نداری؟
- دارم، به خدا دارم ولی، ولی...
- ولی چی؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- ولی میترسم از دستت بدم، بگو، بگو هنوز دوستم داری گلبرگ!
با دلخوری صورتش را برگرداند.
بنیامین بازوهایش را گرفت، به شدت تکانش داد و گفت:
- با توام گلبرگ، بگو دوستم داری.
نالید: دستم رو شکوندی.
بنیامین دستش را محکمتر فشار داد که جیغش درآمد.
داد زد:
- دوستم نداری آره؟ تو غلط میکنی دوستم نداشته باشی، تو حتی حق نداری به کسی جز من فکر کنی، مال منی، تو فقط
مال منی گلبرگ.
قبل از اینکه پنجههای بنیامین بازوهایش را خرد کند گفت:

romangram.com | @romangram_com