#قطب_احساس_پارت_421

با کمر درد شدیدی چشم باز کرد.
مچاله کنار در خوابیده بود.
بلند شد و از شدت درد لبش را به دندان گرفت که جیغش به هوا رفت.
زخم لبش به شدت میسوخت، جلوی آینه ایستاد و با دیدن خودش لحظهای ترسید.
کنار لبش پاره شده بود و خون تا چانهاش پایین آمده و خشک شده بود.
چشمهایش هم ملتهب و سرخ بود.
مانتویی که از دیشب هنوز تنش بود درآورد و گوشهای انداخت.
وارد حمام شد، زیر دوش ایستاد، خاطرات شب قبل را مرور کرد و باز دلش گرفت.
زودتر از همیشه از حمام بیرون آمد، هر چه به دستش آمد پوشید، کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد.
بنیامین کنار در نشسته بود و در همان حالت خوابش برده بود.
بیتوجه به او به آشپزخانه رفت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

چایی ساز را به برق زد، روی صندلی نشست و سرش را روی میز گذاشت.
صدای بنیامین آمد:
- گلبرگ؟
سر بلند نکرد.
به سرعت به سمتش رفت و قبل از این که گلبرگ عکس العملی نشان دهد او را در آغوش کشید.
از خودش متنفر بود که در آغوش بنیامین آرام میگرفت.
بنیامین موهای نمدارش را بوسید و گفت:
- من بمیرم که دست روی تو بلند کردم فرشته من، الهی من بمیرم...

romangram.com | @romangram_com