#قطب_احساس_پارت_420

بنیامین وقتی دید جوابش را نمیدهد بازویش را گرفت و از روی زمین بلند کرد و غرید:
- بگو گلبرگ، بگو روانیم نکن، کدوم گوری بودی تا حالا؟
سرد نگاهش کرد، از شوکی که به او وارد شده بود صدایی در گلو نداشت تا جوابش را بدهد.
چانهاش را در دست فشرد، از درد چشمهای را بست، فریاد زد:
- چرا لال شدی؟چرا جواب نمیدی؟
تلفن زنگ خورد.
بیتوجه به صدای تلفن تکانش داد.
اینبار دیگر طاقت نیاورد و قطره اشکی از گوشه چشمش سر خورد که باز فریادش را درآورد:
- گریه نکن، جواب من رو بده.
تلفن رفت روی پیغام گیر، صدای مادر در خانه پیچید:
- الو گلبرگ! چرا جواب نمیدی؟! زنگ زدم ببینم سالم رسیدی یا نه؟ نگرانت شدم دخترم.
بنیامین رهایش کرد، حالا که بیگناهیاش ثابت شده بود گریهاش شدت گرفته بود؛ بلند بلند گریه میکرد.
بنیامین خواست بغلش کند که جیغ زد:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- به من دست نزن.
- باشه، باشه خانومم آروم باش.
به سمت اتاق دوید، در را محکم بهم کوبید و قفل کرد.
نشست و به آن تکیه داد.
به تقههایی که بنیامین به در میزد توجه نمیکرد، آنقدر گریه کرد تا خوابش برد.
***

romangram.com | @romangram_com