#قطب_احساس_پارت_419
- هر طور صلاح میدونی.
بعد از خداحافظی از خانه بیرون آمد، میخواست تا یک مسیری پیاده برود.
با اینکه چیزی از مشکلاتش به مادر نگفته بود؛ اما حرفهایش آرام ترش کرده بود، خدارا شکر کرد که مادرش را دارد.
ساعت نزدیک 0بود که کم کم دل آشوبه به سراغش آمد.
ماشینی گرفت، به موبایلش نگاه کرد، خاموش بود.
برای همین بود که تا الان بنیامین هیچ تماسی با او نگرفته بود.
موبایل را دوباره در کیفش انداخت، او که خطایی نکرده که بخواهد بترسد.
با ترمز راننده پایین پرید و به سمت خانه قدم تند کرد.
کلید انداخت و وارد شد.
ماشین بنیامین در پارکینگ نشان از آمدنش میداد، در را بست.
بنیامین که تا آن لحظه با بیقراری طول و عرض خانه را طی میکرد با دیدنش اخم وحشتناکی کرد، به سمتش آمد و قبل
از اینکه فرصت حرف زدن به او بدهد سیلی محکمی به او زد.
از شدت سیلی روی زمین افتاد، ناباور دستش را روی صورتش گذاشت!
فریادش سکوت خانه را شکست:
- تا این وقت شب کدوم گوری بودی؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
مبهوت و گیج نگاهش کرد.
به چه گناهی سیلی خورده بود؟
جالب بود که اشکش پایین نریخت.
دستی گوشه لبش کشید، مایعی دستش را خیس کرد! لبش پاره شده بود وخون ازش بیرون میزد.
romangram.com | @romangram_com