#قطب_احساس_پارت_418
- چطوری شدم؟
- شبیه مُردهها، این چه قیافهایه؟ تو الان شوهر داری نباید با این قیافه جلوش راه بری، چهار روز دیگه برت میگردونه
خونهی بابات. اِ راستی بنیامین کو؟
با لبخندی محو و پر بغض نگاهش کرد، حتی دلش برای سرزنشهای مادرش هم تنگ شده بود.
خود را در آغوش مادرش انداخت، آنقدر محکم فشارش داد که مادر نالید:
- آخ دختر خفهام کردی، چته تو؟
- دلم برات تنگ شده بود مامانی.
مادر هم دستش را دور کمرش حلقه کرد و چیزی نگفت.
سعی میکرد اشکهایش پایین نریزد، نمیخواست مادرش را ناراحت کند.
از هم جدا شدند و به خانه وارد شدند.
مادر گفت روی کاناپه بنشیند تا برایش چایی بیاورد؛ اما دلش نمیخواست احساس مهمان بودن بکند، میخواست باور
کند اینجا هنوز هم مال اوست.
به آشپزخانه رفت، دولیوان چای ریخت و پیش مادر برگشت.
نمیدانست چند دقیقه یا چند ساعت گذاشت.
آنقدر گرم حرف زدن با مادر شده بود که زمان را از دست داد، به خودش که آمد ساعت 0302شب بود.
بلند شد که مادرش گفت:
- گلبرگ زنگ بزن شوهرت شام بیاد اینجا.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
همانطور که مانتویش را میپوشید گفت:
- نه مامان جان، الان میاد خونه خستهست، انشاالله یک شب دیگه.
romangram.com | @romangram_com