#قطب_احساس_پارت_417

کجا بود ببیند مردی که ادعای عاشقی داشت دخترش را از تمام آرزوهایش دور کرده!نگاه دانلود رمان قطب احساس |

نمیدانست چقدر گذشت تا آرام گرفت.
دستی روی قبر پدرش کشید، لبخند تلخی زد؛ اما چون لبهایش خشک شده بود شکاف خورد و خونی شد.
دستمالی درآورد و روی لبش گذاشت.
آرام گفت:
- ببخشید بابا جون ناراحتت کردم، دیگه میرم، دلم برای مامان هم تنگ شده، خداحافظ.
با قدمهای سست از قبرستان بیرون زد، ماشینی گرفت و آدرس خانهی مادرش را داد.
خون لبش بند آمده بود؛ اما کمی میسوخت، مدتی گذشت که ماشین نگه داشت.
بعد از پرداخت کرایه پیاده شد
باز با دیدن خانه، که روزی سه نفری همراه پدرش در آن زندگی میکردن اشک در چشمهایش جوشید، زنگ را فشرد.
روزی خودش با شنیدن صدای زنگ چادر رنگی به سر میکرد و به سمت در میدوید تا بازش کند.
در باز شد، با دیدن مادرش خواست لبخند بزند؛ اما باز ترسید لبهایش بشکافد، پس فقط گفت:
سلام.
مادر متعجب نگاهش کرد و گفت:
- سلام مادر بیا تو.
وارد شد.
مادرش در را بست و گفت:
- تو چرا این شکلی شدی گلبرگ؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |


romangram.com | @romangram_com