#قطب_احساس_پارت_416

احمق بود که فکر میکرد بعد از ازدواج همه چیز درست میشود.
هنوز هم عاشق بنیامین بود؛ اما مخالفتش با دانشگاه رفتنش و ندیدن ترلان برایش قابل هضم نبود.
بغضش را برای هزارمین بار قورت داد، دستش را بلند کرد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

تاکسی زرد رنگی جلویش ترمز کرد.
بیرمق سوار شد و با آرام ترین لحن ممکن زمزمه کرد:
- بهشت زهرا
خوب شد که راننده شنید؛ چون توان تکرار دوباره را نداشت.
سرش را به پنجره تکیه داد، هوا گرفته و ابری بود.
آهیکشید، کاش اخلاق بنیامین تغییر نمیکرد.
حتی لحظهای فکر کرد کاش انقدر دوستش نداشت.
قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمش پایین چکید.
با صدای راننده حتی سر بلند نکرد، تنها دست در کیفش برد و بدون نگاه کردن به پولها مبلغی بیرون کشید و به سمت
راننده گرفت و پیاده شد.
نفهمید راننده چیزی در مورد کم یا زیاد بودن پول گفت یا نه؛ چون اگر گفته بود هم نشنید.
قبر پدرش را چشم بسته هم میتوانست برود، چه شبها و روزهایی که سر همین قبر دنبال آرامش میگشت.
کنار قبر روی زانوهایش فرود آمد.
تازه به یاد آورد آب همراهش نیست.
سرش را روی قبر گذاشت و با اشکهایش قبر را شست، صدای هق هقش در قبرستان پیچیده بود.
کجا بود پدرش تا ببیند دختر 02سالهاش چه سختیهایی کشیده!

romangram.com | @romangram_com