#قطب_احساس_پارت_415
پرسید: حال سمیر خوبه؟
- هنوز نتونستم ببینمش، معلوم نیست تا کی باید قرنطینه باشه!
- همهاش تقصیر منه.
- با اون بلایی که سرت آورد حقشه، باید یکم تنبیه بشه.
دیگر چیزی نگفت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
شاید حق با کوروش بود و او زیادی دلرحم بود.
ماشین را روبروی خانه نگه داشت.
ترلان در را باز کرد، خداحافظی زیر لبی گفت و از ماشین پیاده شد.
فقط لحظه آخر لبخندش را دید که خیلی برایش قشنگ بود.
***
در آیینه به خودش نگاه کرد، لحظهای یاد آن روزهایی افتاد که از سعید جدا شده بود و از افسردگی چهرهاش همانند
مردهها شده بود.
لااقل آن زمان هم آزادی داشت، هم ترلان و هم مادرش را.
وای که چقدر دلتنگ مادرش بود!
سر تا پا سیاه پوشیده بود.
لبهایش سفید، چشمهایش بیروح و صورتش از همیشه بیحالتر بود.
دلش برای پدرش تنگ شده بود.
در را باز کرد و از خانه بیرون رفت.
با قدمهای آرام و بیجان عرض خیابان را طی میکرد.
romangram.com | @romangram_com