#قطب_احساس_پارت_414

- دوستم داری؟
سرش را پایین انداخت، زود بود برای اعتراف، حالا حالا باید منتظر میماند.
کوروش دستش را زیر چانهاش زد و سرش را بلند کرد و گفت:
- ترلانم، نمیخوای چیزی بگی؟
در آن لحظه فقط توانست بگوید:
- دیگه دیره، پدرم نگران میشه.
اخم ریزی کرد و گفت:نگاه دانلود رمان قطب احساس |

- باشه بریم.
بلند شدند، دست ترلان را گرفت، چه حس زیبایی بود
از رستوران خارج شدند که ترلان پرسید:
- کجا میریم؟
- بیا.
همراهش رفت، سوئیچی از جیبش در آورد و دزدگیر را زد، پرایدی که چند متر جلوتر پارک بود به صدا در آمد.
متعجب گفت:
- ماشین خریدی؟
- دیگه وقتی آدم عیالدار میشه باید ماشین بخره.
لبش را به دندان گرفت، حرفهایش همان قدر که شیرین بود خجالت آور هم بود.
سوار ماشین شدند.
با اینکه یک پراید سفید رنگ مدل ۱۰بود؛ اما همین که به خاطر ترلان خریده بود ارزش داشت.

romangram.com | @romangram_com