#قطب_احساس_پارت_413
کوروش آرام بوسیدش.
بعد از چند لحظه ترلان میخواست عقب بکشد که کوروش فشاری به گردنش آورد.
کبودیهایش تیر کشید، دلش ضعف رفت و این را میشد از ضعف در همراهیاش فهمید.
کوروش عقب کشید، چشمهای ترلان بسته بود که صدایش زد: خانمم
بیحال گفت:
- بله؟
نگران شد:
- خوبی؟
- گردنم.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
شالش را کنار زد، با دیدن کبودی گردنش چشمهایش گرد شد.
نفسهای تندش بود که نشان از عصبانیتش میداد، غرید:
- کار سمیر بیشرفه؟!
متعجب نگاهش کرد، او با سمیر بود؟!
تعجب را که در چشمهای ترلان دید گفت:
- اون طوری نگاهم نکن، تو برام مهمتر از سمیری.
لبخندی که روی لبهایش نشست بیاختیار بود.
ادامه داد:
- ترلان
- بله؟
romangram.com | @romangram_com