#قطب_احساس_پارت_427
و بلند شدند و به سمت آشپزخانه رفتند.
***
بنیامین چمدان را از دستش گرفت و با صدای گرفتهای گفت:
- تو خونه بمون، نمیخواد بیای فرودگاه.
گلبرگ اخم کرد:
- ولی من میخوام بیام.
چشم غرهای نثارش کرد.
برای آخرین بار پیشانیاش را بوسید، خداحافظی کوتاهی کرد و با عجله رفت.
انگار میترسید بیشتر بماند و از رفتن منصرف شود.
گلبرگ در را بست و به خانهی خالی زل زد.
هر چقدر هم بنیامین سخت گیر باشد باز هم مَردش بود و تحمل دوری از او برایش سخت.
هر چقدر هم خودش را بیتفاوت نشان میداد باز هم از درون اشک میریخت.
آهی کشید.
تنها خوبی که این دوری داشت این بود که میتوانست با ترلان بیرون برود.
به اتاق رفت، حتما فردا با او تماس میگرفت.
***
شماره ترلان را گرفت، با دومین بوق صدای شادش در گوشی پیچید:نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- به خانم کم پیدا، لطف فرمودی زنگی به ما زدی.
- گلایه نکن ترلان، به خدا نمیتونستم تماس بگیرم.
romangram.com | @romangram_com