#قطب_احساس_پارت_410
- اذیت نکن ترلان.
چقدر ترس درون چشمهایش برای ترلان لذت بخش بود.
لبخندش را که دید محتاطانه پرسید:
- قبول کردی خانومم بشی؟
- به انگشتر بستگی داره، گفتم که!
و قبل از آنکه اعتراضی بکند انگشتر را در انگشتش کرد.
کوروش با ترس نگاهش کرد که ترلان قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت:
- اندازه نیست.
کوروش دستش را محکم سمت خودش کشید و روی انگشتش دقیق شد.
کم کم لبخند روی لبهایش نقش بست، از لبخند او ترلان هم لبخند زد.
پشت دستش را عمیق و طولانی بوسید، حس خوبی به وجودش سرازیر شد، یک حس فوق العاده!
کنار گوشش زمزمه کرد:
- اون خاستگارت..
ترلان پرید در حرفش:
- الکی بودنگاه دانلود رمان قطب احساس |
با چشمهای گرد شده نگاهش کرد که لبخند نازی زد و گفت:
- همین جوری یه چیزی گفتم عکس العمل تو رو ببینم.
- میدونی چی بهم گذشت ترلان؟
با شیطنت گفت:
romangram.com | @romangram_com