#قطب_احساس_پارت_409
- من این جور کارها رو بلد نیستم؛ ولی این بار نمیشد ازت بگذرم چون د...دو...دوست دارم، میخوام خانومم بشی،
میشه خانومم بشی؟
توان انجام هیچ عکس العملی را نداشت، حتی قدرت پلک زدن هم نداشت!
باورش نمیشد مردی که عاشقانه میپرستیدش، از او خاستگاری کرده!
کوروش سکوت پر حیرت ترلان را که دید با نگرانی گفت:
- ترلان خانوم، میشه یه چیزی بگی؟
کم کم لبخند روی لبهای ترلان نقش بست.
قطره اشکی روی گونهاش چکید، با هیجان گفت:
- نمیدونم، چی بگم.
کوروش منتظر نگاهش میکرد.
ترلان نفس عمیقی کشید و گفت:
- اگه حلقه اندازهام شد باهات ازدواج میکنم.
کوروش با استیصال گفت:
- خب من که سایز دقیق انگشتت رو نداشتم!
ترلان خواست انگشتر را دستش کند که کوروش فوری دستش را گرفت.
ترلان متعجب نگاهش کرد که کوروش با ترس گفت:
- نه صبر کن اگر اندازهات نبود چی؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
با بدجنسی گفت:
- ازدواج نمیکنیم.
romangram.com | @romangram_com