#قطب_احساس_پارت_408

- همراهم بیاین.
متعجب به راه افتاد، از پلههای مارپیچی بالا رفت.نگاه دانلود رمان قطب احساس |

وارد پشت بام شدند، از چیزی که میدید دهانش باز ماند.
واقعا زیبا و رویایی بود.
صدای کوروش از پشت سرش آمد:
- قشنگه؟
چرخید سمتش، متحیر گفت: خیلی!
سوز سردی وزید؛ اما مگر میشد در این گرما سرما را حس کرد؟
به سختی ادامه داد:
- چرا گفتی بیام اینجا؟
- خب، من...چیزه!
انگار برای گفتن حرفش تردید داشت؛،شاید مراسم خداحافظی بود!
با این فکر دل ترلان گرفت و اشک در چشمهایش حلقه زد.
کوروش دست پاچه گفت:
- چرا بغض کردی؟ میدونم دیره؛ ولی اگه نگم میمیرم.
- چی؟! چی رو؟
روی زانوهایش نشست، ترلان متعجب نگاهش میکرد.
جعبهای را از جیبش درآورد و درش را باز کرد، برقش چشم ترلان را زد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |


romangram.com | @romangram_com