#قطب_احساس_پارت_407
- دخترِ خیره سر، تو که باز بدون لباس رفتی بیرون!
انگار صدای مادر را نشنید، فقط با لبخند نگاهش کرد.
حرارت بدنش بالا رفته بود.
انگار دیوانه هم شده بود و این را از "خدایا این دختر رو شفا بده" مادر متوجه شد.نگاه دانلود رمان قطب احساس |
به سرعت به خانه رفت.
وارد اتاق شد، مانتوی گلبهی رنگ با شال و شلوار سفید پوشید.
قلب لعنتیاش در سینه آرام نمیگرفت.
آرایش ملیحی کرد و از اتاق بیرون زد، مادر با دیدنش گفت:
- کجا؟
- میرم بیرون، سه روز تو خونه نشستم، پوسیدم.
- لباس گرم بپوش.
- هوا خوبه.
قبل از آنکه داد مادر در بیاید از خانه بیرون دوید.
با تاکسی به محلی که کوروش آدرس داده بود رفت.
رستوران شیک و زیبایی بود، فضای نیمه تاریک هم رمانتیکش کرده بود.
با چشم اطراف را از نظر گذراند، خبری از کوروش نبود!
با صدای گارسونی به خودش آمد:
- خانم ترلان ستایش؟
- بله.
romangram.com | @romangram_com