#قطب_احساس_پارت_406
صدای زنگ موبایلش را شنید.
لب باغچه بود، خم شد و آن را برداشت.
با دیدن اسم کیمیا آن هم بعد از سه روز حسهای مختلف به او هجوم آورد.
ترس، نگرانی، عشق، نفرت، دلتنگی و دلخوری
با صدای لرزانی که سعی در کنترلش داشت جواب داد:
- الو؟نگاه دانلود رمان قطب احساس |
- سلام
- بفرمایید؟
انگار کوروش از لحن بیاحساس و یخیاش دلخور شد:
- میشه ببینمت؟
قلبش در سینه به تپش افتاد؛ اما سعی کرد خودش را کنترل کند:
- برای چی؟
- یه کار مهم باهات دارم.
- کِی؟
- الان.
- کجا؟
- آدرس رو برات میفرستم.
- باشه.
با قطع تماس صدای داد مادر بلند شد:
romangram.com | @romangram_com